نمیدونم گفتم یا نه :یه مدتی تو آموزشگاه کامپیوتر درس میدادم .همون جا بود که فهمیدم الکی نبوده هیچ وقت تو بچگی آرزوی معلم شدن نداشتم.فهمیدم که بعله،من کاملا از درس دادن متنفرم...مخصوصا از این قسمتش که هر چی میگی یه عده ای هیچ وقت متوجه نمیشن حتی اگه شصتاد بار توضیح بدی!!!

به همین دلیل این روزا که میرفتم زبان،بیشتر حواسم متوجه نوع درس دادن teacherام بود.این که چطوری درمقابل شاگردای خنگول رفتار میکرد.خیلی کیف میکردم.معلوم بود که زیر پوستی چقدر ناراحت میشد وقتی یه موضوع ساده رو شصتاد بار میگفت و خانوم محترم ژست گاو گیجه ها رو میگرفت و نمیتونست حتی همان لحظه همان مطلب را دوباره بگه....ولی بیچاره به رو خودش نمیاوورد.باز هم تکرار میکرد.و باز هم میگفت اگه متوجه نشدی بگو تادوباره توضیح بدم...من از این همه تکرار خسته و کلافه میشدم،خوبیش این بود که میتونستم تو این جور مواقع فقط تو نخ اخلاق معلم باشم نه تکرارهاش...

این شدکه ما عاشق صبر و تلاش این خانوم شدیم.دیروز که امتحانو دادیم تموم شد،وقتی تو کلاس تنها شد،بدو پریدم تو اتاق و کتابی رو که براش خریده بودم و کادوش کرده بودم رو بهش هدیه کردم به خاطر خوب بودنش.میدونی باید مثل من زجر درس دادنو کشیده باشین تا قدر معلما رو بدونین.حالا احتمالا teacherام مونده تو فکر این که این که شاگرد زرنگه بود،پس برای رشوه کادو نداده پس این دختره چش بود؟؟؟هنگ؟؟؟

.................

کتابه ناطور دشت از جی دی سالینجر بود.کتابه رو خیلی دوس داشتم.  


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 17:31  توسط سحر  | 

بابا مصريا گلي به جمالتون،كمالتون،بابا غيرتتونو عشقه.اى ول.ازخودم خجالت ميكشم چون اينقد ديگه فك نمكردم آقو باشين،پس بالاخره سفارتشونو گرفتين،اسرائيلياي نامرد،خوب درشون كردين،جوون،تا آخرش كوتاه نياينا،به اميد اينكه از فلسطين هم بيرونشون كنيم.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 22:35  توسط سحر  | 


من:منصور پسرم،پول لازم داشتی به خودم میگفتی.چرا رفتی اختلاس1کردی پسرم؟اونم اینقد؟منصورجون میدونی اگه بخوان برابرماده 5 باهات برخورد کنن 2با یه حساب سرانگشتی کم کمش باید 600 میلیون سال تو حلوفدونی آب خنک بخوری؟

امیر منصور آریا : ای بابا سحر خانومی ما رو از چی میترسونی؟قضیه اختلاسو مجازاتش دیگه شده عینهو مهریه.کی داده کی گرفته ؟بذا حالشو ببریم.البت یه فرق کوچولو دارنا ...اونم اینه که:مهریه رو هم میگیرین.آی میگیرن....ولی عمرا بتونن اختلاسو بگیرن.عمرا

----------------------------------------------------------------
1:اصل خبر اینکه امیر منصور آریا لطف کردن یه 3000 میلیارد تومن ناقابل از بانک صادرات اختلاس کردن

2:برابر ماده 5 قانون تشدید مجازات مرتکبین اختلاس و کلاهبرداری ،اگر مبلغ اختلاسشون بیشتر از 5 هزار تومن باشه بین 2تا 10 سال زندونی میشن و باید دو برابر مبلغ اختلاس رو هم برگردونن و..


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 21:54  توسط سحر  | 

1-جاتون خالی چن روز رفته بودم مسافرت،خونه ی خواهرم.تا رسیدم (بدون رفتن به خونه با تیپ مسافرتی)مستقیم رفتم کلاس زبانم.بروبچز هم همگی از تیپم متعجب بودن،چون شال سفید مدل چروک خوشکلی هم پوشیده بودم و تقریبا همه ازم پرسیدن چطوری راهت دادن تو آموزشگاه؟و منم در جوابشون گفتم:آخه چادری ام و با چادر تیپ رو گیر نمیدن.فک کنم چون تو کلاس چادرمو درمیارم اکثرا متوجه چادری بودنم نشده بودن.


2-این اولین بار نیس که همه از من یه سوالی رو میپرسن.چون در مورد سنم هم تقریبا همشون پرسیدن.برام تعجب آوره چون با خیلی از پرسنده های این سوال حتی سلام علیک ندارم!!!!


3-ای راستی یه چیز جالب،یه روز با یکی از بچه های کلاس زبان تقریبا 16 سالشه و خواهرش که 3 سال از خودش کوچیکتر بود رفتم بیرون و یه کیف برای من خریدیم و یه کمی هم گشت و گذاریدیم.دو تا شونم تیپ سوسولی داشتن.دفعه بعد که رفتم کلاس دخترک بهم گفت خواهرم اونروز از چادری بودنت خیلی خوشش اومده و به همین دلیل امرو چادر مامانم رو پوشیده و اومده کلاس!!!خیلی برام جالب بود.من اصلا و ابدا هیچ حرفی در مورد چادر باهاشون نزده بودم.تازه گفت منم دوس داشتم بپوشم ولی نداشتم!!!


4-دو جلسه بیشتر به آخره کلاس زبانم نمونده.خفم کرد.نمیدونم با چه عقلی این یه ذره مطلب رو برای 20جلسه گذاشته بودن.میشد تو دو جلسه سرو تهشو بهم دوخت.خیلی دوس داشتم اصلا کلاس نرم فقط برم امتحان بدم و لی بیش از 3 جلسه غیبت مساوی با حذف کل ترم و بیرون ریخته شدن 35000 تومن پول بیزبون.
میخوام برای ترم بعد برم یه موسسه ی دیگه که حداقل فرض و بر این نذاشته باشن که ضریب هوش ما از 200 تو مایه های 20 میچرخه.بچه ها یه موسسه خوب تو شیراز سراغ ندارین؟حالا که این همه تحقیق کردم برای انتخاب این آموشگاه نتیجش این شد اگه تحقیق نکرده بودم چی میشد؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:26  توسط سحر  | 

دلم چمن میخواد،یه چشمه ی آب سرد سرد میخواد.یه چشمه که پاهاتو که فروکردی توش با جیغ بگی وووی چه سرده. یخ زدم.بعد با پیاله ی دستت آب برداری و بخوری.سیر نشی دراز بکشی کنار چشمه و مثل آهو ها لباتو بزنی به چشمه و آب بخوری!!!!
دلم یه باغ میخواد زیر سایه ی درختاش روی چمنا دراز بکشی و از سیبای افتاده کنار دستت برداری و نشسته بخوری!بعد بگی ایول چه ترشه!!!
دلم آبتتنی تو رودخونه میخواد.هی بلرزی و بگی سرده!!تمام روزنه های پوستت دون دونکی بشن و وقتی میخوای حرف بزنی دندونات به هم بخورنو نتونی بحرفی!!ببینی یه چیزی خورد به پات جیغ بزنی برگردی نیگا کنی ببینی یه ماهییه!!!
از آب که اومدی بیرون با سنجاق و خمیر قلاب درس کنی و ماهیگیری کنی.بعد هیچی هم نتونی ماهی بگیری!!!
دلم یه تونل دراز میخواد که از اولش تا آخرش سرتو از ماشین بیاری بیرون و جیییییغ بزنی...
دلم شن میخواد که با پاهای برهنه توش بدووم و روش دراز بکشمو خودمو شنی کنم.
دلم خاک زیاد میخواد که خیسش کنمو ،بو بکشمو ،باهاش خونه خاکی درس کنم .دوس دارم تمام لباسمو شلی کنم.
دلم یه کوه بزرگ میخواد که هی جیغ بززنم سرشو هی جیغ بزنه سرم.هی جیغ بزنم سرش و هی....
دلم بچگی میخواد......
دلم خیلی وقته همه ی اینا رو میخواد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 22:46  توسط سحر  | 

امشب از افطار بغض غریبی داشتم.دلم دلتنگ یه چیزیه،خودمم نمیدونم چی،ولی عیدم با اومدنش شادم نکرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 0:17  توسط سحر  | 

نمیتونستم که برم سومالی و کمکشون کنم،به خاطر همین فقط غصه میخوردم و تعجب میکردم که چرا کشورم کاری نمیکنه که بتونیم به اونا کمک کنیم.به همین خاطر این روزا خوشحالم .گرچه یه کم دیر شروع شد ولی بالاخره هلال احمر و کل کشور دست به کارشدن و کمکای مردم رو برای اونا جمع آوری کردن.خدا رو شکر.
کاش همین طور که میشه پول داد و به سومالی کمک کرد میشد جون داد و به پاراچنار ،بحرین ،غزه و ...کمک کرد.از دور تظاهرات کردن بد نیس ولی کاش میشد رفت وسط معرکه و مبارزه کرد و جون داد ،شهید شد،پیروز شد.به امید ظهور امام زمان(علیه السلام)
دیروزم که بالاخره مردم لیبی موفق شدن پایتختو بگیرن .براشون خوشحالم و البته نگران.میترسم که این آزادی که باخون بدست اومده بیافته دست نا اهلش.یکی مثل خمینی باید باشه تا این انقلابو جمع کنه.انشاءالله همه ی انقلابای تازه متولد شده بتونن راهشونو پیدا کنن.



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 23:35  توسط سحر  | 

معلم زبانم از همه ما شغل هایمان را میپرسید.
what do you do؟
وقتی به من رسید...چه میگفتم?
i'm an engineer
نه،من یه مهندس بیکارم.پس گفتم:
i'm a bikar
معلم پرسید:
big car
گفتم:no,bikar(بیکار)
اینجا بود که کلاس از خنده ترکید.

رمان "خداحافظ گری کوپر" از "رومن گاری" رو دردست خوانش دارم.کتاب خوبیه.ادبیات نوشتن رمانش مثل "کافه پیانو" از جعفریه.البته در واقع کافه پیانو مث اونه.وقتی تمومش کردم شایدم نقدیدمش.خدا عالمه!!!
یه فهرست صد تایی از رمانو "رضا امیر خانی" نوشته که میخوام یواش یواش همشو بخونم.
در گوشی بهتون بگم.دارم یه رمان مینویسم.از دست خودم خندم میگیره.دختر تو رو چه به رمان نویسی.ولی چی کار کنم.دست خودم نیس.من از بچگی داستان مینوشتم.
راهنمایی که بودم در مورد یه دختر فضایی یه رمان ناتمام نوشتم.خیلی قشنگ بود.هنوزم کاغذاشو دارم.نمیدونم چرا همیشه سعی میکردم اسم شخصیتای داستانام لاتین باشه.البته شایدم علتش این بود که همش کتابای خارجکی میخوندم.
مثل "جین ایر" و "موش ها و آدم ها" و "تام سایر" و ...
دبیرستان خوره رمان بودم."جین ایر" رو یه شب تا صبح خوندم!!!!!!یا "کلیدر" محمود دولت آبادی رو تا تموم نکردم نخوابیدم.میدونم چرا از داستان نویسی زده شدم.خدا باعث و بانیشو ببخشه.ولش کن.ولی یه ساله که دوباره رو ریل افتادم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 21:47  توسط سحر  | 

آقای محترم و متشخصه مصاحبه کننده، پروژه رو داد دستم که براش تا هفته دیگه به بهترین نحو انجام بدم.بعد بهم گفت:ببین خانم اینو برای حلال بودن میگم،ما بعد از این که پروژه رو نوشتی احتمالا ازش استفاده میکنیم،ولی حتی در اون صورت هم امکان داره پذیرفته نشی!!!!!!!!!!!!!چی میگفتم؟؟؟با لبخند گفتم: باشه باشه!!!!
پیش خودم گفتم خدا رو شکر این یکی حداقل خودش اعتراف میکنه که میخواد از پروژه ام استفاده کنه.باز خدا بیامرزتش.......

نمیدونم چرا یکی از من نمیپرسه:
دختر جون با این همه مصاحبه ناموفق چرا دست از سر برنامه نویسی برنمیداری و به هم اون درس دادنت نمیچسبی؟
آخه علاقه هم شد دلیل؟یعنی چی که دوس نداری درس بدی؟چرا همیشه (حتی ازبچگیت)از یاد دادن به دیگران بیزار بودی؟مگه نه اینکه زکات یادگیری یاد دادنه؟این چه اخلاق بدی هس که تو داری؟
چرا دوس داری سرتو کنی تو کامپیوتر و با او الگوریتما،و اون زبونای برنامه نوبیسیه ،فقط با این کامپیوترای زبون آدمیزاد نفهم، حرف بزنی و با هزار تا بدبختی حالیش کنی که چی میخوای تا اون برات انجام بده؟ تازه ،شنیدم یه مدته خیاطی یاد گرفتی .گفتی اگه برنامه نویسیم به یه جایی نرسید خیاط میشم!!دختر جان عقلتو کجا جاگذاشتی؟وای مگه درس دادن چه عیبی داره..اصلا درس دادنو وله لش....بگو ببینم چرا بجز برنامه نویسی برای هیچ شغل دیگه ای تلاش نمکنی؟چرا تو ادارات اسمتو نمنویسی؟چرا؟
چرا چرا هیشکی اینا رو از من نمیپرسه؟؟؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 22:42  توسط سحر  | 

نمیدونم تو که داری این مطلب رو میخونی جزء کدوم دسته از افرادی؟اگه از اون دسته آدما هستی که فقط خودت و خانواده ات یا فامیلت یا حتی خیلی جلوتر برم ،اگه فقط هموطنات برات مهمن،پس قید خوندن این مطلبو بزن ،چون فقط میره رو اعصابت و هیچ نفعی از فهمیدنش عایدت نمیشه.
میخوام در مورد پاراچنار حرف بزنم.پاراچناری که بهش میگن ایران کوچک.جایی که مردمش شیعه هستن و روی دیوارای مساجدشون،(باورت نمیشه)پر از عکسهای شهید همت و شهید بهشتی و شهید آوینی و... عکس امام(ره) هس.
نمیدونم میتونی تصور کنی یا نه؟اما در پاراچنار صبح که بچه ات میخواد به مدرسه بره(البته اگه اون روز باز باشه)باید منتظر هرگونه حادثه ای باشی.شاید دیشب جلو در خونه ات مین کاشته باشن.شاید تک تیر اندازی بیرون خونه منتظر کودکی باشه که از در بیرون میاد.البته از همه بدتر اینکه مین هایی به شکل اسباب بازی ساخته شدن که ....
اینجا در از آوریل 2007 در محاصره ی کامله.اینجا جاییه که خون شیعه طبق فتوای علمای وهابی حلاله.
پاراچنار جاییه که ،جاییه که اگه یه مقلد وهابی بتونه یه زن حامله شیعه رو اسیر کنه،هم زن ماله خودشه و هم بچه!!!!اینجا بچه ها را سر میبرن و اگه اسیر بشی زنده زنده بدنت رو تیکه تیکه میکنن!!!
شاید شما هم مثل من تازه از وجود یه چنین جایی باخبر شدین.و این سوال برگ برای من پیش اومده که بایکوت خبری تا کجا؟؟؟
چرا من که در کشوری مسلمان و همجوار پاکستان زندگی میکنم حداقل تا به حال حتی یک بار نباید خبری در مورد پاراچنار،حتی از تلوزیون ملی خودمون شنیده باشم؟؟چرا؟
من نمیگم کمکشون کنیم،من میگم چرا ما تو منبرای مساجدمون،حتی یه بار هم دعاشون نکردیم؟؟
پس برادرم،خواهرم اگر نمیتوانم برات کاری کنم،برات دعا میکنم.
خدایا من چی کار میتونم بکنم؟

ایندفعه دوباره وهابی ها رو نفرین میکنم،دوباره میگم که من ازشون متنفرم.و تنفرم از عربستان زیادتر شده.آخه اونا وهابیت رو تو افغانستان و پاکستان تبلیغ کردن.و مستقیم هم دارن اونجا ها فعالیت میکنن.انشاءالله با ظهور امام زمان همتون رو نابود شده ببینم.عرب های بی سر و پای وهابی.....


من که عقلم به جایی قد نمیده.به نظر شما من و ما چه کار میتونیم بکنیم؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 22:51  توسط سحر  | 

نقد سحری بر کتاب کیمیاگر اثر پائلو کوئلیو

کیمیاگر ،به نظرم کل داستان اینه:

یه پسر غربی مدرسه مذهبی رو کنار میذاره ،چوپان میشه چون میخواد همیشه مسافر باشه.خوابی میبینه،دنبال کردن اون خواب میشه "افسانه شخصی" اون پسر.
اون باید به دنبال گنج بگرده. برای این به مصر میره
اونجا کافرا نماز میخونن،شراب حرامه،یه نفر ازش دزدی میکنه.یه نفر مکه نمیره.«پسر جوان براى مرد بلور فروش بركت است.»و مشاور خوبی برای قبیله به حساب میآید(یعنی یه غربی از همه ی اعراب و مسلمانان برتری دارد)
ولی اونجا میفهمه که گنج اصلی (طلاها)در غرب بوده.
پس خلاصه ترش اینه که:
یه غربی ،گنج رو در غرب پیدا میکنه نه در شرق!!!
یا
دنبال آرزوهات باش،جهان به تو کمک میکنه که به اونها برسی

هدف رسیدن به آرزوهای دنیایه،و دنیا و خدا اونو به هدفش میرسونن.تازه هرجا لازم باشه خدا "مکتوب" رو عوض میکنه تا آرزو حتما تحقق پیدا کنه.
خدا در این قصه فقط قدرتیه که در اختیار ماست تا به اهدافمون برسیم!!!!!بدون اینکه برای ما برنامه ای چیده باشه.هیچ قانونی برای ما نداره جز اینکه

میگه :به دنبال آرزوت باش!!!!منم بهت کمک میکنم
آره خیلی قشنگه و خیلی هم رمانتیکه.خدایی که با ما کاری نداره و فقط خودش و دنیا مامورن مارو به آرزومون برسونن!!!چقد خوب!!!

دوس دارم اینجا یه مقایسه بین خدای خودم و خدای توی کیمیاگر داشته باشم...شما هم میتونید نظراتتون رو بذارین.حتما میخونم و اگه منطق خوبی
داشت قبول میکنم.

خدایی که من میشناسم این طوری نیس.خدای من برای تمام زندگی من برنامه چیده.برای تک تک دقایقم وظیفه گذاشته.خدای من اگه من اشتباه

کنم با یه "غلط کردم" الزاما تموم اشتباهاتمو نمیبخشه!!!!
مخصوصا اگه به دیگران بدی کرده باشم.اون میگه حتما باید اشتباهی رو که کردی باید جبران کنی...باید اگه آبروی کسی رو تو یه جمع بردی باید اون

جمعو پیدا کنی و آبروی اون فردو تو اون جمع بهش برگردونی.
اگه نمازاتو نخوندی باید همشو بخونی.(قضا کنی)
اگه روزتو نگرفتی باید 60 برابرشو بگیری.یا به شصتا فقیر غذا بدی!!!
(میدونی حتی اگه جسمتو هم بخوای عضله ای کنی،اگه یه سری از کارایی که مربی گفته رو انجام ندی به نتیجه نمیرسی .پس مربی سریع تو رو نمبخشه بلکه بهت میگه حتما باید دوباره همه اونا رو انجام بدی و همه پرهیز غذایی ها رو هم باید اعمال کنی.حالا که پای روح هم وسطه که خدا کوتاه نمیاد)
خدای من ،الزاما منو تو همه ی آرزو هایی دنیاییم حمایت نمیکنه.اون احتمال داره حتی سنگ جلو پای من بندازه و اون آرزو رو هزاران کیلومتر از من دور کنه...فقط به یه دلیل:اون آرزو به صلاح من نیست...فقط همین.شایدم یه دلیل دیگه:میخواد منو امتحان کنه...یا شاید دوس داره صدای دعای منو بشنوه،چون دعا کردنم باعث میشه من به درجه ی بالاتری برسم.

برای خدای من رسیدن به هدف مهم نیس.مثلا وقتی من میخوام کنکور بدم،براش مهم نیس قبول بشم یا نه،براش مهمه که من تونیتم این باشه که در

راه خدا و به خاطر دستورات اون میخوام علمم زیاد بشه...پس اگه قبول هم نشم وضیفمو انجام دادم و باز درجه ام میره بالاتر.ولی اگه نیت مادی داشته باشم حتی اگه قبولم بشم درجه ام فرقی نمکنه.
در مکتب من به جای شاه با گردنبند طلا، خدا برام پیامبری با لباسای معمولی فرستاد.بعد از اونم اماما رو برای راهنماییم قرار داد.خدای من همه ی کسایی رو که هدایت بخوان رو هدایت میکه.نه فقط کسای خاصی و که انتخاب شدن!!!اونم در گوشی.
پیامبرا و امامای هدایتگر تو مکتب من برای خودشون هیچی نمخوان،هیچی .اگر هم چیزی بخوان برای رسیدن ما به تعالی خودمونه و لی شاه سالیم

غرور داشت و میخواست حداقلش تو یاد پسرک موندگار بشه.

پس خدای من همه ی برنامه هامو براساس تعالی من تنظیم کرده.نه رسیدن به اهداف و آرزوهام...
دستوراتش سخته ولی اگه بهم سخت میگیره میخواد مس درونمو طلا کنه.مثل یه کیمیاگر که با حرارت کوره مس رو به طلا تبدیل میکنه.
در مکتب خدای من:جاودانگی و اکسیر حیات فقط تو اون دنیا امکان پذیره.وسعادتمند شدن فقط وقتی بدست میاد که تو یه بنده باشی برای خدا....
چون در اون صورته که تو به نهایت تعالی خودت میرسه و تو بزرگترین موهبتت اینه که تو اونقد متعالی بشی که به خدا برسی.

البته یه چیز دیگه هم هست.تو مکتب من وقتی فهمیدی یه راهی،عملی،چیزی واقعا خوبه و تو رو به خدا نزدیکتر میکنه باید اون به همه بگی و حق نداری اونو تنهایی استفاده کنی...به این میگن امر به معروف
و اگه فهمیدی یه کاری تورو عقب نگه میداره،نباید بزاری دیگران با انجام اونکار عقب بیافتنو باید اشتباهشونو یه طوری حالیشون کنی و به این میگن"نهی از منکر" ولی تو کیمیاگر پسرک راه رو به کسی نگفت و فقط خودش اونو دنبال کرد..اون میتونست به تخمه فروش کمک کنه...یا میتونس به مرد عربی که اونم یه خواب رو دوبار دیده بود و جای گنجو بهش گفته بود ،واقعیت رو بگه،و راه نشانه ها رو به اون هم آموش بده،ولی اون فقط به فکر 
خودش بود.


یه حرف خوب تو کل قصه وجود داره و اون اینه که:به دنبال نشانه ها باش....
بگذریم که نشانه های تو داستان خیلی غیر واقعی و دم دستی هستن.مثل خواب یا مرغابی ها...!!!
آره باید دنبال نشانه ها باشیم ولی نه برای رسیدن به آرزوهامون بلکه برای رسیدن به راهی که ما رو به هدف خلقت نزدیک میکنه.

پرسی این نظرو داده و چون نکته داره اینجا میذارمش البته با جواب خودم
persy :
سلام.
بازم خوبه که نصیحت ریحانه رو گوش دادی ولی...
جدا فقط همینا رو از این کتاب متوجه شدی؟!
یعنی هیچ نکته ی خوبی توی این کتاب نبوده؟!
هیچ چیزی که زیر مختو قلقلک بده تو این کتاب پیدا نکردی؟!
این کتاب پر از تجربه های نابه دوست من.
دلیل نمیشه به خاطر نوع گرایش مذهبی که نویسنده ی این کتاب داره،کتاب رو بی ارزش جلوه بدی.(البته من اینجور فهمیدم)
تا حالا از کوئیلیو چند تا کتاب خوندی؟
اگه فقط همین و خوندی،پیشنهاد میدم یکی دوتا کتاب دیگه هم ازش بخونی.چون سبک این نویسنده رواج مذهبیه که خودش بهش اعتقاد داره.

فقط نکته ها رو دریاب،اصل کتاب و بیخیال...

چون شکلک نذاشتم یه وقت فک نکنی دعوا دارمااا!
اینجوریم دیگه،ببخشید
گود لاک

-----------------------------------------------------
سحر(خودم):
من مخالف این نیستم که این کتاب نکته های خوبی هم داره.
ولی اصل مهمتره.
خودتم میگی اون سعی داره رواج یه جور مذهبو بده که خودش بهش اعتقاد داره و منم اینو متوجه شدم و منظورم هم دقیقا این بود که مذهبی که اون

میخواد رواج بده با مذهب ما چقدر تفاوت داره...
اگه جدای از مذهب و خدا به موضوع نگاه کنیم خاصیتشو از دست میده...

ولی با این حال نکته خوب هم زیاد داره و میگم که بدونی منم اینارو گرفتم:
1-مارو به گشت و گذار تو دنیا مشتاق میکنه و بهمون میگه که از دیدن دنیا چیز یاد بگیریم.(مثل قرآن خودمون)
2- میگه باید برای رسیدن به هدف مهمت باید از خیلی از خوشی ها بگذری و به سختی بافتی ولی خوبیش اینه که وقتی به هدف میرسی میدونی ارزششو داره....
3-میگه در مسیر هدف بودن هم مثل رسیدن به خود هدف لذت بخشه...
4-میگه به نشانه ها توجه کنیم از اونا چیز یاد بگیریم و بهشون احترام بذاریم.
5-میگه باید عشق حقیقی رو برای رسیدن به هدفش رها کنیم .چون خودش برمیگرده.
6-میگه باید به دنیا ساده تر نگاه کنیم .و حقیقت ساده شده رو بهتر میفهمیم..
7- برای رسیدن به هدف باید هدف رو واضح برای خودمون تعریف کنیمو همیشه سوالهای درس رو بپرسیم.
و ......
من اینارو متوجه شدم و چون مطمئن هستم که هر کسی این کتابو خونده متوجه این نکات میشه سعی کردم فقط به موضوعی که خودم درگیرش

شدم بپردازم.موضوعی که اهمیت زیادی داره.
ولی دوست من به نظرت هدف نویسنده از نوشتن چنین داستانی چی بوده؟؟
داستانی که از یک طرف این پیامهای خوبو داره ولی از طرف دیگه مذهبی رو تبلیغ میکنه که در اون خداش اونطوریه...
و اهدافش اینقدر مادی هستن؟
و به نظرت چرا تو این قصه.کافراها مسلمونن.و مسلمونا دزدنو ...و غربی بیشتر از همه حالیش میشه و چرا حتی یه عرب هم "افسانه شخصی" خودشو دنبال نمکنه؟؟

چرا عربها سر پول و مال با هم دعوا دارن و عهدهای چندین سالشونو میشکنن و عرب به خاطر اشتباه در یک نشانه میخواد جوونو بکشه .".پس عربا قاتلن و بیگناه رو میکشن"و چرا در اوج داستان کیمیاگر به جوانی که میخواد به موفقیت برسه درمورد مشروب میگه:

"نجس،چیزی نیست که داخل دهان میشود،بلکه چیزی است که از آن خارج میشود"

در حالی که غربی ها حتی به کسی که تو مدرسه آموزش رقصه هم اجازه نمیدن مشروب بخوره،و میگن برای موفقیت باید اینارو فعلا کنار بذاری؟؟؟









+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:24  توسط سحر  | 

به نظرت چه طوری میتونم از یک دوست خیلی نزدیک جدا بشم؟شاید به نظرت خنده دار بیاد ولی این اولین باره که من واقعا میخوام با یه دوست قطع

رابطه کنم.واقعا نمیدونم چه طوری این کارو کنم؟
از اولشم دوست شدن باهاش اشتباه بود.ظاهرمون مثل هم نیست در واقع متضاده.این برام خیلی اهمیت نداشت.اما میدونین از اون آدمایی هست

که اگه باهات دشمن شن دیگه واقعا نمیدونی باید از دستش چی کار کنی.تازه وقتی در مورد بقیه دوستای مشترک حرف میزنیم مدام ذهنیت بدی در

مورد همه اونا داره.منفی نگره و همش دنبال منافع خودش تو روابط میگرده.البته من منکر این نیستم که همه دنبال یه جور منفعتن.ولی خیلیها منافع

دیگران رو هم در نظر میگیرن.یه جور برد،برد .درسته؟یه سری رفتارای بدم داره که بگذریم.خیلی سعی کردم روش تاثیر بذارم و کاراشو یا فکراشو درس

کنم ولی نشد.تازه این چیزا رو که از من یاد گرفته برای پیش برد اهدافش پیش افراد مختلف تظاهر میکنه .که من ایطوری ام یا اینطوری فکر میکنم ولی

من میدونم که الکی میگه. این اواخر احساس میکنم رفتارای بدش،مثل یه مداد کوچولو و مرموز داره رو دفتر رفتارای منم ردپای خودشو میذاره..آره فک

نمیکردم این جوری بشه ولی شد.
حالا من اصلا باهاش کاری ندارم .نه زنگی نه پیامکی،خونشونم نمیرم.ولی اون زنگ میزنه و هی قرار میذاره و ازم درخواست کمک تو کارای مختلف

میکنه.قبول نمکنم با هم بیرون بریم.یا به مهمونیاش نمیرم.ولی در مقابل درخواست کمکاش:نمیتونم کمکش نکنم.همین باعث میشه رابطمون قطع

نشه و بمونه.
هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین مشکلی تو یه رابطه برام پیش بیاد ولی حالا......


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 18:17  توسط سحر  | 

این شبا ساختمون پزشکان رو میبینم .به نظرم نسبت به بقیه طنزهایی که تا به حال دیدیم خیلی جالب و تازه تره.خوشم اومده ازش.

واقعا......؟یعنی شما میگین خیلی طنز قشنگییه؟    نگفتین....؟  پس کی گفت؟ها؟


اینترنت پرسرعت هم نتونستم بگیرم آخه برا وایرلس نقطه کوریم و برا  adslتلفنمون بیسیمیه جواب نمیده.سرعت اینترنتم همچنان حلزونیه..16 kb...فک کن....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 21:58  توسط سحر  | 

ته تغاری (داداشم)پرسید:ستاره جان منو بیشتر دوس داری یا مامانو ؟

ستاره (دختر خواهرم)گفت : مامانو

ته تغاری پرسید:ستاره جان منو بیشتر دوس داری یا بابارو ؟

ستاره گفت :بابارو

ته تغاری پرسید:ستاره جان منو بیشتر دوس داری یا دایی رو ؟

ستاره گفت : اونو

ته تغاری پرسید:ستاره جان منو بیشتر دوس داری یا خاله رو؟

ستاره گفت : خاله رو

ته تغاری پرسید:ستاره جان منو بیشتر دوس داری یا عموات رو ؟

ستاره گفت : اونارو

ته تغاری پرسید:ستاره جان منو بیشتر دوس داری یا تپلو ؟(تپل سگمونه)

ستاره خانوم یه کم فک کرد و بعد گفت : هر دوتانو....

بیچاره داداشم ته تغاری.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 17:52  توسط سحر  | 

معذرت،معذرت!!!
خیلی وقته نبودم ولی باور کنید دلیل دارم.مودم نداشتم.حالا در عوض احتمال داره از فردا وایرلس پرسرعت بگیرم،البته اگه اینجا آنتن بده.
خبرا:
1-کلاسم تموم شد.ماکسیمم شدم تو کلاس!!
2-یه پروژه سایت خرید و فروش نوشتم برای جستجوی کار
3- یه برنامه ریزی جالب برای روزام کردم که دارم بهش عمل میکنم.
این روزا غم باد گرفتم.خیلی ناراحتم.چرا ما باید به اصطلاح مسلمونایی داشته باشیم که به جون بقیه می افتن.به خدا درد اسراییل کشیدنش آسونه.چون حداقل اسمشون یهودیه و تکلیفشون معلوم.از دست این آل خلیفه و آل سعود و دولتای نکره ی عربی حالم بهم میخوه.آخه وهابی هم شد فرقه.نامردای از گاو کمتر!واقعا حقتونه که بهتون میگن عربه هیچی نفهم.نامردا دستتون رو از سر مردم بیچاره یمن و بحرین بردارین.انشالله گور به گور بشید.
باید این چیا رو یه جایی میگفتم.خدارو شکر که میتونم دردامو اینجا بگم.وگرنه کشیدنش مشکله.
بچه ها رو دیدید وقتی از یکی بدشون میاد الکی دعوا راه میندازن و یارو رو تا میخوره میزننش؟؟؟؟این روزا دوس دارم الکی دعوا و جنگ راه بافته و به این عربستان احمق حمله کنیم و تا میخورن بزنیمشون و نابودشون کنیم واسلام رو از ننگ اینا پاک کنیم.زبون نفهما از اولش چه کارایی که با پیامبر نکردن وچه حقایی که از امام علی نخوردن .اگه این زبون نفهما به خاطر چهار تا خرما و دو سیخ کباب کوفتی بیشتر علی(ع) رو تنها نمیذاشتن ،حالا دنیا اینطوی بود؟؟کفاراتا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 20:4  توسط سحر  | 

دوستم میگه کلاسی که با هم میریم از همه کلاسا باحالتره چون:
با این کلاس بعکس همه ی کلاسا آدم میگه برم یه روحیه بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!آخه از اول تا آخرش میخندیم!!!!!!البته فک نکنید که تو باغ درس نیستیم برعکس از همه زودتر یاد میگیریم و زودتر از همه تمرینا رو تو سه سوت حل میکنیم.بعد میخندیم تا تمرین بعدی.
استاد میگه:همیشه شاگردشیطونا عقب میشینن این دفعه برعکس شده!همه ی شیطونا جلو میشینن.ما هم ریز ریز میخندیم.
به دوستم گفتم میدونی این کلاس مشکل بزررگش چیه؟؟دوستم پرسید چیه؟؟!!گفتم این که دو تا باهوش کلاس با هم پشت یه کامپیوتر نشستن.و اشاره کردم به خودمون دو تا.تا آخر کلاس به خاطر این حرف میخندیدیم.براتون روزای شادی رو آرزو میکنم.

امروز(چهارشنبه)دوستم گلاب به روتون دست به آب داشت.بهش گفتم یعنی هدفمندی یارانه ها اینقد بهتون فشار اوورده که بابات اجازه نمیده از دستشویی خونه استفاده کنی؟؟و پوکیدیم از خنده.وقتی برگشت گفتم:آخی نازی یعنی تا شنبه که باید خودتو نگه داری تا دوباره بیای اینجا؟؟؟و دوباره پوکیدیم از خنده.البته بهش پیشنهاد دادم که برا نماز بره مسجد و از سرویس اونجا استفاده کنه...دوستم از خنده نمیتونس حرف بزنه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 20:24  توسط سحر  | 

میدونم که اینو بلاخره میخونی.به خاطر همین برات اینجا مینویسم.خیلی حرف هاهست که میتونم به چشات زل بزنم و بهت بگم.ولی این یکی رو نمیتونم.نمیدونم چرا... چن بار بهت اشاره کردم ولی هیچ وقت نگرفتی.چن بارم به شوخی گفتم.ولی تو تو این فازا نیستی. اینو میخوام بهت بگم و بدون که جدی میگم.آره عزیزم جدی جدی. تا حالا شده وقتی کارم نداری بهم زنگ بزنی؟تا حالا شده فقط و فقط به خاطر اینکه حالمو بپرسی سراغمو بگیری؟تا حالا شده یه بار واقعا بپرسی سحر جون زندگیت چطور میگذره .شده دلواپس سحرت شده باشی؟؟ تا حالا شده وقتی کنارت نیستم فقط به یادم بیافتی نه به خاطر اینکه باهام کار داری.چرا سحر رو فقط برای کارات لازم داری؟مگه دوسش نداری؟ امروز به این نتیجه رسیدم که کم کم دوستیمو بزارم کنار.البته فکر نکنم دلت بسوزه.ولی من دلم میسوزه.برای تو دلم میسوزه...آخه من نباشم کی نگرانت میشه؟کی وقتی هیچ کاری باهات نداره بازم بهت زنگ میزنه.کی کاراتو میکنه؟کی شادی رو مهمون دلت میکنه وقتی دلت گرفته؟ اشکالی نداره تو حتما یکی رو پیدا میکنی که مثل من باشه،منم خیلییا رو دارم.ر ولی اینو بدون که هیچ کی اینطوری باهات ادامه نمیده و میذارتتت کنار.اون موقع منتظرتم برگرد پیش خودم ولی رفتارتو عوض کن. دفعه بعد وقتی خط چشم میکشی یاد اونی بیافت که برات خط چشم میکشید ولی خودش آرایش نمیکنه میدونم این درد دل خیلی از شما دوستای وبلاگیم هم هست ولی یادمون باشه اول خودمونو عوض کنیم..
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 0:31  توسط سحر  | 

در جواب باورم کن باورم کن...

 همين اول بگم که منم از اين آدمايي که هزار تا دروغ ميگن آخرشم ميگن مصلحتيه خيلي بدم مياد.
ولي با خود دروغ مصلحتي موافقم.چون واقعا گاهي لازمه.مثلا يه جا که چن نفر ريختن سر يکي تا بکشنش...تو داد بزني پليس پليس!!!تا اونا در برن و بنده خدا نجات پيدا کنه.البته اگه باورشون شه (چون اگه بفهمن  احتمالا بعد از اون تو رو ميکشن)
مثلا ماشينتو يه جا پارک کني کليدشو بزاري تو جيبت .کوچه خلوت بعدي  دزدا بگيرنت اسلحه رو بزارن بغل گوشت، هرچي تو جيباته بزنن بعد کليد ماشين رو پيدا کنن و بگن اگه اين نزديکياس زود باش بگو.تو ميگي آره همين کوچه بقليه ؟؟؟؟يا ميگي نه تو خونس.امروز با اتوبوس اومدم.
اگه شماره کارت اعتباريتو بخوان بهشون ميگي؟؟؟(البته اگه همون اطراف بانک نباشه)

يه آقايي خانومشو دوس نداره (حالا به هر دليل)،ولي ميخواد زندگي کنه باهاش (حالابه هر دليل).اينا که دارن با هم زندگي ميکنن هر روزم آقا کلي خرج هزار تا وسيله ميکنه.چه عيبي داره يه شاخه گل هم بخره بده دست خانومش و بگه :"خانوم دوست داريما..."تازه باعث دلخوشي خانوم ميشه و کم کم با ادامه اين رفتار خانوم هم به زندگي دلگرم ميشه و اونم رفتاراي عاشقانه اي ميکنه که يواش يواش تو دل شوهر يه جايي براش باز ميشه و يهو ديدي يه روز وقتي ميگه:"خانوم دوست داريما.."از ته دلش باشه.

بابا تو اين زمونه که پسره روزي صد بار به صد تا دختر(که روم به ديفال همه نامحرمشن)ميگه:"عاشقتم.ميميرم برات.من تو دنيا فقط تو رو دارم.تو تنها ستاره ي آسمون شبهاي مني" و غيره و ذلک...به عجب موضوعي گير دادين...
کاش هممون هيچ دروغي هيچ وقت هيچ جا(البته بجز مصلحتي)نميگفتيم .بذار يه شوهري هم دروغکي به زنش بگه دوست داريم.

دين ما گفته دروغگو دشمن خداست،و گفته حتي مومن ممکنه زناکارباشه و مومن  ممکنه بخيل باشه ولي مومن هيچ وقت دروغگو نيست.
ولي يادمون باشه همين دين هم گفته :دروغ به جاست اگر يه فايده ي مهم شرعي داشته باشه.
تازه گفته اگه با ترک دروغ يه مفسده ي شرعي اتفاق بيافته دروغ واجب ميشه.
و دروغ به خاطر زياد شدن مال ومقام و ...حرام است.

دين اينطوري نيس که يه گوشه شو بگيري و يه گوشه شو ول کني.همشو بايد با هم انجام بدي.انتخابي عمل کردن تو دين معني نميده.
مومن واقعي هيچ وقت بهت دروغ نميگه ولي اگه يه روزي هم ازش دروغ شنيدي مطمئني که اون دروغ براي نفع کردن خودش نبوده و حتما يه مصلحت بزرگي پشتش خوابيده.نه از اين مصلحتاي بي ربط من و شما.

من کاري به اونايي که به اسم دين هزار تا دروغ ميگن ندارم ولي ميدونم که اونايي ديندار واقعي هستن.دروغگو نيستن.شايد تو اين کشور سياست مدارايي باشن که دين ندارن و هزار تا دروغم ميگن.ولي مطمئنم که سياست مداراي زيادي هم هستن که به هيچ قيمتي دروغ نميگن و واقعا به فکر مردم هستن.
به علاوه من اينقد به سياست مداراي دين دار مطمئنم، که اگه يه روزي ثابت بشه يه دروغايي هم گفتن ميدونم که حتما يه مصلحت کشوري توش بوده.()


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 19:3  توسط سحر  | 

"خوردن هفته ای بیش از یک تخم مرغ به بدن آسیب میرساند و ضرر دارد." تکذیب شد.

 مژده به دانشجویان و کارمندان و زیر خط فقریای عزیز

 دیگر نگران غذای همیشگی خود نباشید.

شایعات قبلی در مورد غذای مورد علاقه و همیشگیتان (تخم مرغ عزیز)تکذیب شد.

به گزارش خبر نگاری سحر جوونی در هر روز خوردن حتی 3 تخم مرغ هم برای بدن ضرری ندارد و شما میتوانید از طریق خوردن تخم های خانوم مرغه ی عزیز بیشتر  مواد غذایی مورد نیاز بدن که سال به سال هم گیرتون نمیاد(مثل گوشت و جیگر و ...)(که البته فقط گیر از ما بهترون میاد)رو به بدن مبارکتون برسونید.

در این رابطه طرحی اومده با جمله ی "هر ایرانی در هر روز یک تخم مرغ"

بدینوسیله میخواستم به اطلاعتون برسونم که :

اینا همش نقشه س گول نخورید و به یکی بسنده نکنید و سه تا تخم مرغ روزانتون رو نوش جان کنید.در هر شرایطی گشنه نمونید.


برای وبلاگ نگاه ساده:

چی شده هک شدی یا خودت حذفش کردی؟واقعا حیف بود.اگه کار خودته لطفا دوباره بیا...

لطفا بگو چی شده...اینقد بیخبر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:32  توسط سحر  | 

الآن داشتم برنامه نویسی میکردم ،یهو دیدم مانیتور داره تکون میخوره!!!بعد میز و بعد هم دیدم بله!!!انگار در و دیوار میلرزن!!!
زلزله،زلزله....
هممون پریدیم بیرون.اما چون زلزله تموم شده بود: سلانه سلانه...
گفتم :بیایید کمی تو کوچه باشیم شاید  دوباره زلزله بیاد،ولی کسی گوشش بدهکار نبود!کمی تو حیاط حرف زدیم و برگشتیم تو خونه!
زلزله ی بزرگی بود!!!خوب که طولی نکشید.
بچه که بودیم.تو شهری زندگی میکردیم  که خیلی زلزله میومد.هر وقت زمین یه تکون کوچیک به خودش میداد،همه تا مدتها تو کوچه می موندیم.اواخر مردم تو حیاطشون چادر زده بودن و همونجا زندگی میکردن.
ولی حالا...تازه 5 دقیقه از زلزله گذشته و من دارم در موردش مینویسم!!!شایدم از لج ما که بهش توجه نکردیم و حداقل یه جیق خشک و خالی برای خنک شدن دلش نزدیم ،همین حالادوباره بیاد...

خاطره امروزم یه نکته داره..شایدم چن تا.دوس دارم این دفعه شما نکتشو حدس بزنین.بعدش نکته ی خودم رو میگم.و بهترین نکته شما رو هم  تو پستم مینویسم.ببینم کدومتون نکته بین ترین؟؟؟؟

 

-------------------------------------------------------------------------------- از نکات همگی ممنون.به نکات خوبی اشاره کردین.اونایی هم که نکته نذاشتن اینو بدونن که :نکته دارشون میکنم.اگه نکردم ..حالا میبینید... حالا نکته خودمو میگم: اگه زلزله یه دفعه بدون تکرار باشه.(مثل اونروز) یکی بی محلی میکنه،یکی جیغ میزنه،یکی میره تو کوچه و خیلی که بترسن یه کم تو کوچه میشینن. ولی اگه یه مدت پشت سر هم زلزله بیاد: تقزیبا همه آماده میشن.خیلی ها از ترس زلزله بیرون از خونه میخوابن و به چادر قناعت میکنن.خیلیا از اون شهر میرن. و بعضی ها با این که از خطر آگاهن خودشونو میزنن کوچه علی چپ از تو خونه ها دل نمیکنن. باز اگه زلزله قطع بشه و یه مدت نیاد .خیلی ها به زندگی عادیشون برمیگردن. انگار نه انگار .تو همون خونه ها .با همون آرامش همیشگی... ولی بعضی ها ..خونه ها شونو ضد زلزله میکنن.آموزش کمک های اولیه میبینن.و همیشه یه بیست لیتری آب تمیز و کنسرو تو حیاط نگه میدارن ..اونا فکر میکنن...شاید بازم زلزله بیاد و آماده اند. یاد مرگم دقیقا همین جوریه.عین زلزله میاد و میره .... من که بیست لیتری پر آب نگذاشتم!!!!!!!!!!!!!شما چطور..؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! البته کلی فکر کردم این نکته رو در اوردم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 1:18  توسط سحر  |