بی کس

امروز دو تا امتحان داشتم .بچه ها هی بهم می گفتن چرا اضطراب نداری .نمی دونم .راحت بودم.نه اینکه خیلی خونده باشم.فقط...نمی دونم.من اینجوریام.ولی آخرش در حالی که یک و نیم ساعت بیشتر به امتحان نمونده بود سر لی لی کوچولو داد زدم. آخه هی می یو مد و از من سوال امتحانی میپرسید من هم که کلی مونده بود درسمو تموم کنم و..منظوری نداشتم.لی لی بعدش منو بخشید ولی خودم نه کارم زشت بود.الان باهام اومده کافی نت.دسش درد نکنه.من الان تو گرمستونم.خیلی گرمه .وقتی رسیدیم ماهی ها رو دیدیم که تو تنگشون مرده بودن و آب تنگ تماما بخار شده بود.اینقدر دوس دارم زودتر امتحانام تموم شن وبشینم پای سیستم و بیام تو دنیای اینتری(اینترنت)واینقدر دوس دارم...ولش کن میدونم نمیشه.همیشه نمیشه بار اول که نیست ..

    یا آدمی از روز ازل بی کس بود          یا قصه عشق تو کمی نارس بود 

   عاشق نشوم دوباره هرگز هرگز        یک بار برای هفت پشتم بس بود.

زلزله

دیشب نزدیک بود زهره ترک بشم..شیشه های اتاقم داشتن می لرزیدن .من از خواب پریدم.هاج و واج وایسادم وسط اتاق. زلزله بود.تموم که شد تازه یادم افتاد باید فرار کنم.از پنجره پریدم بیرون.همه بیرون بودن .داداش کوچیکه اما تو خونه بود .بزرگه رفت اووردش.هیچ کدووم از همسایه ها بیدار نشدن.بابام با خنده گفت :فکر می کنم فقط خونه ما بوده!!!بقیه شبو تو حیاط خوابیدیم.برای اونا که خونشون حیاط نداره دلم خیلی می سوزه.لابد رفتن تو کوچه خوابیدن.ولی واقعا خیلی ترسناکه .کلی توبه کردم.التماس کردم که فعلا زنده بمونم وجبران کنم.هر چند بازم می دونم نمی تونم خوب باشم اون جوری که اون می خواد نمی تونم باشم .هیچ وقت. مثل اون دفعه که تگرگ اومد.نتونستم .هنوز نماز که می خونم حواسم کلی پرت میشه.و...بگذریم.اگه بخوام بگم حوصله تون سر میره . 

این روز ها همچنان گرفتارم.مامان هنوز خیلی حال خوشی نداره.6 بیدار می شم وکارهای خونه رو می کنم .درس می خونم.غذا درس می کنم. برام دعا کنین.20 واحد دارم این ترم. روز اول دو تا امتحان با هم دارم.معماری وکامپایلر.

غروب شد!خورشید رفت! آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت!

ناگهان ستاره ای چشمک زد.آفتاب گردان سرش را پایین انداخت.

گلها هرگز خیانت نمی کنند.