چه رابطه ی بین قضا و قدر با مادرها وجود داره؟؟؟

یه سوالی هست که حتما (حتی شده یک بار)تو ذهن همه ی ما مسلمونا پیچیده و اونم اینه که اگه خدا همه چیزو در مورد زندگی ما و کارای خوب و بد ما  میدونه  و از قبل خبر داره پس اختیار این وسط چه کاره هست؟؟؟

یعنی اگه خدا میدونه که ما اون کارو می کنیم(به قول خودمونی: تو تقدیرمون نوشته شده) پس ما مجبوریم و هیچ اختیاری نداریم.چون حتما باید همون چیزی اتفاق بیافته که خدا میدونه.

در این مورد من خیلی فکر کردم.

یه روز توجهم به مادر ها جلب شد.مادر های خیلی خوب رو میگم.اونایی که خیلی خوب بچه هاشون رو می شناسن.می دونن این بچه تو این زمان و تو این دو راهی کدوم راه رو انتخاب میکنه.میدونن که مثلا بچه اگه امروز اسباب بازی نو گیرش بیاد مشق امشب رو حتما نمی نویسه و میره دنبال بازی .و همین طور هم میشه.اون بچه بازیگوش همون کارو میکنه که مادرش میدونه.

جالب بود نه؟؟؟

تو مَثَل جای هیچ  مناقشه ای نیست .ما هم مثل همون بچه ی بازیگوشیم!!!خدا هم مثل مامانی که بچه اش رو خیلی خوب میشناسه.اون می دونه که ما چی کار میکنیم .و این به معنای مجبور بودن ما نیست چون ما خودمون با اسباب بازی بازی میکنیم و مشقامونو نمی نویسیم.

فارغ التحصیل!!!!

بلاخره تموم شد.باورم نمیشه.راحت شدم.از دست گرمستون .از دست روزهای گرمش .از دست روزای سردش. راه زشت وخطرناک.بدون هیچ آب و علفش. از دست استرس امتحان.از دست تا صبح نخوابیدن. از ورق زدن کتابهایی که مطمئن بودم به دردم نمی خورن. برای همیشه درسم تموم شد.

نمی خوایین بهم تبریک بگین. ....

مرسی مرسی.

 

از دیروز رسما افتادم دنبال کار .روزنامه خریدم.سایتا رو چک کردم.میدونم که برای کار پیدا کردن باید کفش آهنی بپوشم و حالا حالا ها بدوام دنبالش ولی به قول یه نفر باید از یه جایی شروع کنم دیگه.راستی اگه شما هم یه آگهی استخدام دیدین که توش یه مهندس کامپیوتر(نرم افزار)میخواستن حتما خبرم کنین باشه .مرسی از لطفتون.!!!

 

تنبل خان(داداش یکی مونده به آخری)اومد گرمستون پیشم.آخه همه ی دوستام برگشته بودن خونه و فقط من تو خوابگاه مونده بودم....غروب اولین روز بردمش تو شهر گردوندمش.همش میگفت:ووای گرممه.وای گرممه.....برگشتن خیلی دلش میخواست بدونه دانشگاه کجاست.بیمارستان کجاست؟ مرکز کامپوتر کجاست؟

فرداش گفتم بیا بریم نشونت بدم.میدونین چی گفت.نه نمییام.من تو این گرما حاظر نیستم یه لحظه هم از جلو کولر اونور تر برم.چه برسه رفتن به بیرون...حال داریا!!!

به زور بردمش بازار معروف گرمستون که بیرون از شهره. هنوز یه مغازه رو نگشته گفت بیا بریم خونه ولمون کن بابا.هوا خیلی گرمه..اینم از گشتن این داداشیم.

روزی که میخواستیم برگردیم من گفتم ظهر بریم تا من کارامو بکنم و وسایلام رو جمع کنم .ولی گیر داد .که ساعت ده ونیم.گفتم باشه.شبش تا ساعت دو ونیم داشتم  گزارش کار مینوشتم.-صبح هم رفتم تا برنامه هایی رو که نوشته بودم رو ارایه بدم.استاد دیر اومد.وکارام طول کشید.میدونستم که دیگه نمیتونیم ساعت ده و نیم بریم.