تا حالا شده یه همسایه جلب گیرتون بیاد .این پستم در مورد یه همسایه هست که تو گرمستون واحد روبروی ما بودن.محدثه کوچولو کودکستان میرفت و وقتی برمی گشت بی چاره ۴ ساعت در میزد تا مامانیش درو باز کنه چون فرشته خانوم تا ساعت ۱۲ ظهر همیشه خواب بود.ما درو باز میکردیم .اکثرا میومد خونه ما وبا هممون کلی هیاق شده بود .مخصوصا با من. چون من اصولا با بچه ها خوب تا می کنم.یه روز منو با اصرار دعوت کرد خونشون که کاشکی هیچوقت نمی رفتم .ولی به خاطر محدثه کوچولو گفتم خوب باشه .فرشته خانوم طبق معمول خواب بود.بعدش که بیدار شد برامون چایی اوورد .ما هم داشتیم ماهواره می دیدیم.البته منو پیش کسوت چند روزقبلشم رفته بودیم اونجا .فرشته کلی با پیش کسوت خوب شد و باهاش تعریف کرد . و برامون سیب ترش ونعنا اوورد خوردیم. پیش کسوت اصلا از اوون خوشش نمی اومد.بگذریم.تا اینکه من از محدثه خداحافظی کردم ومی خواستم برم که فرشته گفت باهام کار خصوصی داره.خصوصی !من که همیشه از اوون می ترسیدم ومخصوصا حالا هم با اوون قیافه سبزش که با رژ لب سیاه وخط لب سیاهتر ترسناکتر شده بودو مهم تر اینکه کار خصوصی داشت .گفتم راستش بچه ها قرار هست بیان خونه کلید ندارن نمی دونن که من اینجام.سرگردون می شن می شه بریم جلو واحدامون حرف بزنیم؟با این کلک پریدم جلو واحدمون تا یه کمی ترسم کمتر شد.خوانوم با کلی ناز وادا برای من توضیح داد که زندگیشون جهنمه وتازه شوهرش متعصب وبد بین هم هست و تازه معتاد هم هستش.وبه خاطر معتاد بودنش اصلا بهش محبت نمیکنه.به خاطر همین شدیدا به محبت تحتیاج داره ومیخواست کهمن براش یه نفرو پیدا کنم که بهش محبت کنه .اولش من خودم رو به کوچه علی چپ زدم واوون ول کن نبود گفت شماره منو به یکی از بچه های هم دانشگاهی تون بدن که مال گرمستون نباشه وبچه خوبی هم با شه من بیشتر از دو سه روز در هفته وقتشو نمی گیرم..نمیدونم در مورد ما چی فکر کرده بود .گفتکم من هیچد کس را تو بچه ها سراغ ندارم که این جوری باشه.و من اصلا اهل این جور برنامه ها نیستم.از من خواهش کرد تا این موضوع را به پیش کسوت بگم تا شاید اون یه کاری بکنه .بیچاره پیش کسوت .اوون حتی از من هم ساده تر هست .من گفتم که پیش کسوت نمی تونه کاری بکنه.ولی در عین حال بهش میگم .البته من بعدها به پیش کسوت همهد قضیه رو توضیح دادم واون کلی جیغ زد و ناراحت شد و کم مونده بود بشینه (به قول جوجو)قار قار گریه کنه .ما دیگه بعد از اون اصلا جلو فرشته خانوم ظاهر نمی شدیم اول که می ترسیدیم بعد هم که نمی خواستیم قیافه نحسشو دوباره ببینیم.البته اینو بگم که همین پایه ی یه کینه ای بین ما و فرشته خانوم شد که بعد ها به جنگی بزرگ انجامید .اکه دوست داشته باشین بعدا قضیه اون جنگ باور نکردنی رو هم براتون می نویسم.
يه روز يه دله نشست با خودش فكر كرد ...با خودش گفت سنگ مي شم از اون به بعد سنگ شد و رفت ميون سنگها نشست . عاشق سنگها شد..