بابا جون

دنیا دیگه مثل تو نداره بابایی! نداره نمی تونه بیاره بابا جونم!.
 من تو دنیا مهربون تر از بابام ندیدم اندازه همه ی دنیا دوستش دارم.چقدر باباها از خود گذشته و مهربونن.نمونه ش دیروز با بابایی جونم و مامانیم رفتیم خرید .یه کت و شلوار خوشکل دیدیم که فقط برازنده بابایی من بود .مامانی و من هر چی التماسش کردیم اونو نخرید .گفت من که یکیشو دارم .بذارین به جاش یه چیز ی می خریم برا بچه ها.رفتیم براش کفش بخریم.یه چیزییو بگم همینجا واونم اینه که من از بیشتر کفشای بابام تا حالا خوشم نمی اومده و ایندفعه با خودم فکر کردم.به به میتونم یه کفش عالی براش انتخاب کنم .زیر بار که نمی رفت .اول که گفت گروونه .بعدش گفت نه بابا جونم این مال جوونا هست از ما سنی گذشته .مامانم هم که هم سلیقه بابام هستش هی نه میاورد تو کار. من یه فکر مشت کردم و با یه قهر کوچولو ورق رو به طرف خودم بر گردوندم.بابایی تسلیم شد وگفت حالا چرا دل تو رو بشکنیم .میخریمش.امروز تو اداره همه از کفش خوشکل باباییم تعریف کرده بودن و پرسیده بودن از کجا خریدین ما هم بریم بخریم!بابام .کلی از کفش جدیدش راضیه.من وقتی با بابام ومامانم سه تایی بدون بچه های دیگه میرم خرید کلی کیفور میشم وحظ میکنم. با خودم می گم کاشکی تک فرزند بودم .اما بعدش زبونمو گاز میگیرم .خیلی خنگی .دختربد.آخه همه ی خواهر و برادر های یکی از یکی شیطون ترم رو به اندازه چشام دوس دارم.

همسایه

تا حالا شده یه همسایه جلب گیرتون بیاد .این پستم در مورد یه همسایه هست که تو گرمستون واحد روبروی ما بودن.محدثه کوچولو کودکستان میرفت و وقتی برمی گشت بی چاره ۴ ساعت در میزد تا مامانیش درو باز کنه  چون فرشته خانوم تا ساعت ۱۲ ظهر همیشه خواب بود.ما درو باز میکردیم .اکثرا میومد خونه ما وبا هممون کلی هیاق شده بود .مخصوصا با من. چون من اصولا با بچه ها خوب تا می کنم.یه روز منو با اصرار دعوت کرد خونشون که کاشکی هیچوقت نمی رفتم .ولی به خاطر محدثه کوچولو گفتم خوب باشه .فرشته خانوم طبق معمول خواب بود.بعدش که بیدار شد برامون چایی اوورد .ما هم داشتیم ماهواره می دیدیم.البته منو پیش کسوت چند روزقبلشم رفته بودیم اونجا .فرشته کلی با پیش کسوت خوب شد و باهاش تعریف کرد . و برامون سیب ترش ونعنا اوورد خوردیم. پیش کسوت اصلا از اوون خوشش نمی اومد.بگذریم.تا اینکه من از محدثه خداحافظی کردم ومی خواستم برم که فرشته گفت باهام کار خصوصی داره.خصوصی !من که همیشه از اوون می ترسیدم ومخصوصا حالا هم با اوون قیافه سبزش که با رژ لب سیاه وخط لب سیاهتر ترسناکتر شده بودو مهم تر اینکه کار خصوصی داشت .گفتم راستش بچه ها قرار هست بیان خونه کلید ندارن نمی دونن که من اینجام.سرگردون می شن می شه بریم جلو واحدامون حرف بزنیم؟با این کلک پریدم جلو واحدمون تا یه کمی ترسم کمتر شد.خوانوم با کلی ناز وادا برای  من توضیح داد که  زندگیشون جهنمه وتازه شوهرش متعصب وبد بین هم هست و تازه معتاد هم هستش.وبه خاطر معتاد بودنش اصلا بهش محبت نمیکنه.به خاطر همین شدیدا به محبت تحتیاج داره ومیخواست کهمن براش یه نفرو پیدا کنم که بهش محبت کنه .اولش من خودم رو به کوچه علی چپ زدم واوون ول کن نبود گفت شماره منو به یکی از بچه های هم دانشگاهی تون بدن که مال گرمستون نباشه وبچه خوبی هم با شه من بیشتر از دو سه روز در هفته وقتشو نمی گیرم..نمیدونم در مورد ما چی فکر کرده بود .گفتکم من هیچد کس را تو بچه ها سراغ ندارم که این جوری باشه.و من اصلا اهل این جور برنامه ها نیستم.از من خواهش کرد تا این موضوع را به پیش کسوت بگم تا شاید اون یه کاری بکنه .بیچاره پیش کسوت .اوون حتی از من هم ساده تر هست .من گفتم که پیش کسوت نمی تونه کاری بکنه.ولی در عین حال بهش میگم .البته من بعدها به پیش کسوت همهد قضیه رو توضیح دادم واون کلی جیغ زد و ناراحت شد و کم مونده بود بشینه (به قول جوجو)قار قار گریه کنه .ما دیگه بعد از اون اصلا جلو فرشته خانوم ظاهر نمی شدیم اول که می ترسیدیم بعد هم که نمی خواستیم قیافه نحسشو دوباره ببینیم.البته اینو بگم که همین پایه ی یه کینه ای بین ما و فرشته خانوم شد که بعد ها به جنگی بزرگ انجامید .اکه دوست داشته باشین بعدا قضیه اون جنگ باور نکردنی رو هم براتون می نویسم.

يه روز يه دله نشست با خودش فكر كرد ...با خودش گفت سنگ مي شم از اون به بعد سنگ شد و رفت ميون سنگها نشست . عاشق سنگها شد..

 

تفریح

با خانواده لی لی و جوجو اینا رفتیم تفریح کنار رودخونه وبعد از کمی تعریف کردن و فال پاسور گرفتن منو جوجو و لی لی تصمیم گرفتیم بریم اونور رودخونه و از اونجا بریم کوه.از اب رد می شدیم که دیدیم داداشی جوجو با یه خرچنگ گنده داره میاد طرف ما.لی لی کلی جیغ زد و بعد داداشیش دنبالش کرد .جوجو با سرعت تو رودخونه با من می دویید و از من هم حتی جلو زد .من اصلا نمی ترسیدم .داداشیش خیلی تند می اومد .به جوجو که رسید جوجو میخ کوب شد و داداشیش شروع کرد به ترسوندنش و اون هم هی جیغ می زد. به جوجو گفت "منو دوس داری؟"."آره"."خرچنگو هم دوس داری ".جوجو از ترس گفت:"آره." بعد بازم یه کم دیگه ترسوند و از ما جدا شد وبرگشت .ما از دامنه کوهی که اونوره رودخونه بود بالا رفتیم که لی لی نمی تونست بیاد و از ما جدا شدو وایساد همون جا .من وجوجو رفتیم تا بالاها و برگشیم.موقع برگشتن رو یه صخره داخل اب نشستیم وتعریف کردیم.باز هم داداشیش با یه خرچنگ دیگه اومد و جوجو رو ترسوند.چشای خرچنگه هی از جاش در میومد.ولی خوشکل بود.بعد داداشیش که رفت .ما هم از رودخونه گذشتیم من جلو و اونها پشت سرم .یه جا از یه جایی رفتم که اونها نمی تونستن .پس از یه راه آسانتر و دورتر رفتن.من به اونور رسیدم وداشتم .پام رو میشستم که دیدم لی لی پاش گیر کرد به سنگی ومحکم خورد زمین.کل پشتش آب و گلی شده بود.کلی بهش خندیدیم .خودش هم می خندید.آقایون مرغ سیخ زدن ومامانی جوجو هم سالاد اولویه درس کرده بود خوردیم.شب زیبای مهتابی ای بود.وکلی از صدای شرشر اب لذت بردیم وساعت 11 برگشتیم.

خونه داییی

خونه دایی خیلی خوش میگذره 3روز اونجا بودم.آیناز (دختر داییم )تازه 11سالشه.ولی با هم می رفتیم بیرون .تو یه پاساژ تو پارامونت یه پله برقی بود که آیناز 4 بار با اون بالا رفت.کلی بهش خندیدم. صندل می خواستیم بخریم ولی اینقدر همشون زشت بودن.همه پولک پولکی و زنگولکی!.ولی برای آیناز یه عروسک خریدم.وقتی می رفتیم پارمونت من تو راه یه کافی نت دیدم.فرداش با آیناز رفتیم اونجا من وبلاگم رو نگاه کردم و آیناز کلی حوصله اش سر رفت.آرمین پسر داییمه 1 سالشه هر صبح میومد بالای رختخواب من وآیناز و اینقدر قان و قون میکرد تا ما بیدار بشیم. وقتی می خواستیم vcd نگاه کنیم.میومد ودکمه ها رو میزد و نمی ذاشت نگاه کنیم. اصلا بغل من نمی اومد ولی وقتی مانتو شلوار تنم بود می دویید تو بغلم تا ببرمش بیرون.یه روز دایی رو کتک  زد و دایی هم نامردی نکرد و خودش رو به مردن زد. آرمین کوچولو  کلی گریه کرد و دایی رو بغل کرد .ما از خنده روده بر شده بودیم.فرداش داداشیم هم اومد و می خواستیم با هم بریم خونه عمو .موقع خداحافظی آیناز خیلی ناراحت بود وزانوی غم بغل گرفته بود حتی نذاشت ببوسمش. چند روزی هم خونه دو تا عموهام بودیم و برگشتیم.خیلی خوشحالم که الان تو خونه هستم .مامان میگه خیلی کم موندید.ولی کافی بود.زیاد هم بود.

قدرت مامانی.

مامانی با تمام زوری که داشت منو از خونه بیرون کرد.ساکمو داد دستم وگفت:" تو باید بری حال وهواتو عوض کنی .آخی بیچاره از بس درس خوندی تو گرمستون دیگه شدی تیکه استخون" ( من ۵۷ کیلوام!)حالا من اومدم شیراز خونه اقوام مهربون بگردم تا جون بگیرم و حال بیام.از دست این مامانی.تا یه هفته هم حق ندارم برگردم. تازه دلم خوش بود اومدم خونه هوای خونه رو تنفس کنم والبته هر شب بیام اینتری.اومدم نت .آخه کی میتونه خونه اقوام وبلاگ نازشو رو کنه."بابا اعتماد به نفس".اگه وقت شد واز دست اقوام فرار کردم حتما بازم میام.

تازه وارد.

  • دانشگاه ما اینترنت داشته باشه؟!!!گور داره که کفن داشته باشه؟؟؟این در جواب یه دوست بسیار عزیز وکلاس بالا و صد البته خوش خیال ببخشیییید! خوب همونطور که متوجه شدید من زنده ام .واز گرمای کشنده گرمستون سالم بیرون اومدم.امتحانام رو دادم.و حالاهمتون از دستم آسی می شین چون باز من می خوام بیام هر روز...اونایی که دوستم دارن که ...ولی اونهاییی که چشم دیدنمو ندارن بهشون میگم "خوشکلم مجبوری نیست نیگا نکن."اونهایی که نظر می ذارن رو می شناسم ولی تو که نمی زاری من علم غیب بدارم بشناسمت .کاشکی می فهمیدم نظرت در مورد نوشته هام چی هست. 
  • دینگ دینگ دینگ  تلفن با جوجو کار داره از ...نمی گم کجا ولی اینو بگم که دل جوجو پیش یه هم  شهریش گیره. لی لی گفت خواهرشه...(خواهر طرف!)من گفتم مادرشه.هر کی یه چیزی گفت .تا اینکه جوجو اومد گفت:( یه دخترییه می خواد بیاد پیش ما زندگی کنه .فقط برای امتحانها.گفته تو راهرو هم حتی زندگی می کنم.و و وو.)خوب !  گل بود  به سبزه نیز...گرمستون با تمام گرماش!اتاق فسقلییه ما با یه کولر گازی دست دوم اجاره ای که سالی دو بار موتور عوض میکنه.وفقط نیم متر از روبروش رو با فوت های مشتی ش نیمه سرد  می کنه و ما که خودمون هم شیش تا آدم بدبخت که یه جوری می خوابیم که کله هامون حداقل تو حیطه ی همون نیم متره باشه.تو این شرایط اضافه شدن یه نفره دیگه واقعا فاجعه هست.ولی ...ولی خوب ما هم که چند بچه دل نازک و دل سوز ههمون گفتیم آخی حیوونی.بگو بیاد اشکالی نداره...جو جو گفت میگم اگه جای دیگه ای پیدا نکرد بیاد.گفتیم باشه ولی هممون می دونستیم عمرا اگه پیدا کنه.عاقبت اون اومد.با قیافه همیشه نگرانش...وقرص های دیاسپام که هر شب میخورد ولی خوابش نمی برد و اوون دنیاش با ما خیلی فاصله داشت.خیلی....
  • وقتی دوستی به کمک احتیاج دارد.پیش از انکه از تو درخواست  کند به یاری اش بشتاب