نقد سحری بر کتاب کیمیاگر اثر پائلو کوئلیو
کیمیاگر ،به نظرم کل داستان اینه:
یه پسر غربی مدرسه مذهبی رو کنار میذاره ،چوپان میشه چون میخواد همیشه مسافر باشه.خوابی میبینه،دنبال کردن اون خواب میشه "افسانه شخصی" اون پسر.
اون باید به دنبال گنج بگرده. برای این به مصر میره
اونجا کافرا نماز میخونن،شراب حرامه،یه نفر ازش دزدی میکنه.یه نفر مکه نمیره.«پسر جوان براى مرد بلور فروش بركت است.»و مشاور خوبی برای قبیله به حساب میآید(یعنی یه غربی از همه ی اعراب و مسلمانان برتری دارد)
ولی اونجا میفهمه که گنج اصلی (طلاها)در غرب بوده.
پس خلاصه ترش اینه که:
یه غربی ،گنج رو در غرب پیدا میکنه نه در شرق!!!
یا
دنبال آرزوهات باش،جهان به تو کمک میکنه که به اونها برسی
هدف رسیدن به آرزوهای دنیایه،و دنیا و خدا اونو به هدفش میرسونن.تازه هرجا لازم باشه خدا "مکتوب" رو عوض میکنه تا آرزو حتما تحقق پیدا کنه.
خدا در این قصه فقط قدرتیه که در اختیار ماست تا به اهدافمون برسیم!!!!!بدون اینکه برای ما برنامه ای چیده باشه.هیچ قانونی برای ما نداره جز اینکه
میگه :به دنبال آرزوت باش!!!!منم بهت کمک میکنم
آره خیلی قشنگه و خیلی هم رمانتیکه.خدایی که با ما کاری نداره و فقط خودش و دنیا مامورن مارو به آرزومون برسونن!!!چقد خوب!!!
دوس دارم اینجا یه مقایسه بین خدای خودم و خدای توی کیمیاگر داشته باشم...شما هم میتونید نظراتتون رو بذارین.حتما میخونم و اگه منطق خوبی
داشت قبول میکنم.
خدایی که من میشناسم این طوری نیس.خدای من برای تمام زندگی من برنامه چیده.برای تک تک دقایقم وظیفه گذاشته.خدای من اگه من اشتباه
کنم با یه "غلط کردم" الزاما تموم اشتباهاتمو نمیبخشه!!!!
مخصوصا اگه به دیگران بدی کرده باشم.اون میگه حتما باید اشتباهی رو که کردی باید جبران کنی...باید اگه آبروی کسی رو تو یه جمع بردی باید اون
جمعو پیدا کنی و آبروی اون فردو تو اون جمع بهش برگردونی.
اگه نمازاتو نخوندی باید همشو بخونی.(قضا کنی)
اگه روزتو نگرفتی باید 60 برابرشو بگیری.یا به شصتا فقیر غذا بدی!!!
(میدونی حتی اگه جسمتو هم بخوای عضله ای کنی،اگه یه سری از کارایی که مربی گفته رو انجام ندی به نتیجه نمیرسی .پس مربی سریع تو رو نمبخشه بلکه بهت میگه حتما باید دوباره همه اونا رو انجام بدی و همه پرهیز غذایی ها رو هم باید اعمال کنی.حالا که پای روح هم وسطه که خدا کوتاه نمیاد)
خدای من ،الزاما منو تو همه ی آرزو هایی دنیاییم حمایت نمیکنه.اون احتمال داره حتی سنگ جلو پای من بندازه و اون آرزو رو هزاران کیلومتر از من دور کنه...فقط به یه دلیل:اون آرزو به صلاح من نیست...فقط همین.شایدم یه دلیل دیگه:میخواد منو امتحان کنه...یا شاید دوس داره صدای دعای منو بشنوه،چون دعا کردنم باعث میشه من به درجه ی بالاتری برسم.
برای خدای من رسیدن به هدف مهم نیس.مثلا وقتی من میخوام کنکور بدم،براش مهم نیس قبول بشم یا نه،براش مهمه که من تونیتم این باشه که در
راه خدا و به خاطر دستورات اون میخوام علمم زیاد بشه...پس اگه قبول هم نشم وضیفمو انجام دادم و باز درجه ام میره بالاتر.ولی اگه نیت مادی داشته باشم حتی اگه قبولم بشم درجه ام فرقی نمکنه.
در مکتب من به جای شاه با گردنبند طلا، خدا برام پیامبری با لباسای معمولی فرستاد.بعد از اونم اماما رو برای راهنماییم قرار داد.خدای من همه ی کسایی رو که هدایت بخوان رو هدایت میکه.نه فقط کسای خاصی و که انتخاب شدن!!!اونم در گوشی.
پیامبرا و امامای هدایتگر تو مکتب من برای خودشون هیچی نمخوان،هیچی .اگر هم چیزی بخوان برای رسیدن ما به تعالی خودمونه و لی شاه سالیم
غرور داشت و میخواست حداقلش تو یاد پسرک موندگار بشه.
پس خدای من همه ی برنامه هامو براساس تعالی من تنظیم کرده.نه رسیدن به اهداف و آرزوهام...
دستوراتش سخته ولی اگه بهم سخت میگیره میخواد مس درونمو طلا کنه.مثل یه کیمیاگر که با حرارت کوره مس رو به طلا تبدیل میکنه.
در مکتب خدای من:جاودانگی و اکسیر حیات فقط تو اون دنیا امکان پذیره.وسعادتمند شدن فقط وقتی بدست میاد که تو یه بنده باشی برای خدا....
چون در اون صورته که تو به نهایت تعالی خودت میرسه و تو بزرگترین موهبتت اینه که تو اونقد متعالی بشی که به خدا برسی.
البته یه چیز دیگه هم هست.تو مکتب من وقتی فهمیدی یه راهی،عملی،چیزی واقعا خوبه و تو رو به خدا نزدیکتر میکنه باید اون به همه بگی و حق نداری اونو تنهایی استفاده کنی...به این میگن امر به معروف
و اگه فهمیدی یه کاری تورو عقب نگه میداره،نباید بزاری دیگران با انجام اونکار عقب بیافتنو باید اشتباهشونو یه طوری حالیشون کنی و به این میگن"نهی از منکر" ولی تو کیمیاگر پسرک راه رو به کسی نگفت و فقط خودش اونو دنبال کرد..اون میتونست به تخمه فروش کمک کنه...یا میتونس به مرد عربی که اونم یه خواب رو دوبار دیده بود و جای گنجو بهش گفته بود ،واقعیت رو بگه،و راه نشانه ها رو به اون هم آموش بده،ولی اون فقط به فکر
خودش بود.
یه حرف خوب تو کل قصه وجود داره و اون اینه که:به دنبال نشانه ها باش....
بگذریم که نشانه های تو داستان خیلی غیر واقعی و دم دستی هستن.مثل خواب یا مرغابی ها...!!!
آره باید دنبال نشانه ها باشیم ولی نه برای رسیدن به آرزوهامون بلکه برای رسیدن به راهی که ما رو به هدف خلقت نزدیک میکنه.
پرسی این نظرو داده و چون نکته داره اینجا میذارمش البته با جواب خودم
persy :
سلام.
بازم خوبه که نصیحت ریحانه رو گوش دادی ولی...
جدا فقط همینا رو از این کتاب متوجه شدی؟!
یعنی هیچ نکته ی خوبی توی این کتاب نبوده؟!
هیچ چیزی که زیر مختو قلقلک بده تو این کتاب پیدا نکردی؟!
این کتاب پر از تجربه های نابه دوست من.
دلیل نمیشه به خاطر نوع گرایش مذهبی که نویسنده ی این کتاب داره،کتاب رو بی ارزش جلوه بدی.(البته من اینجور فهمیدم)
تا حالا از کوئیلیو چند تا کتاب خوندی؟
اگه فقط همین و خوندی،پیشنهاد میدم یکی دوتا کتاب دیگه هم ازش بخونی.چون سبک این نویسنده رواج مذهبیه که خودش بهش اعتقاد داره.
فقط نکته ها رو دریاب،اصل کتاب و بیخیال...
چون شکلک نذاشتم یه وقت فک نکنی دعوا دارمااا!
اینجوریم دیگه،ببخشید
گود لاک
-----------------------------------------------------
سحر(خودم):
من مخالف این نیستم که این کتاب نکته های خوبی هم داره.
ولی اصل مهمتره.
خودتم میگی اون سعی داره رواج یه جور مذهبو بده که خودش بهش اعتقاد داره و منم اینو متوجه شدم و منظورم هم دقیقا این بود که مذهبی که اون
میخواد رواج بده با مذهب ما چقدر تفاوت داره...
اگه جدای از مذهب و خدا به موضوع نگاه کنیم خاصیتشو از دست میده...
ولی با این حال نکته خوب هم زیاد داره و میگم که بدونی منم اینارو گرفتم:
1-مارو به گشت و گذار تو دنیا مشتاق میکنه و بهمون میگه که از دیدن دنیا چیز یاد بگیریم.(مثل قرآن خودمون)
2- میگه باید برای رسیدن به هدف مهمت باید از خیلی از خوشی ها بگذری و به سختی بافتی ولی خوبیش اینه که وقتی به هدف میرسی میدونی ارزششو داره....
3-میگه در مسیر هدف بودن هم مثل رسیدن به خود هدف لذت بخشه...
4-میگه به نشانه ها توجه کنیم از اونا چیز یاد بگیریم و بهشون احترام بذاریم.
5-میگه باید عشق حقیقی رو برای رسیدن به هدفش رها کنیم .چون خودش برمیگرده.
6-میگه باید به دنیا ساده تر نگاه کنیم .و حقیقت ساده شده رو بهتر میفهمیم..
7- برای رسیدن به هدف باید هدف رو واضح برای خودمون تعریف کنیمو همیشه سوالهای درس رو بپرسیم.
و ......
من اینارو متوجه شدم و چون مطمئن هستم که هر کسی این کتابو خونده متوجه این نکات میشه سعی کردم فقط به موضوعی که خودم درگیرش
شدم بپردازم.موضوعی که اهمیت زیادی داره.
ولی دوست من به نظرت هدف نویسنده از نوشتن چنین داستانی چی بوده؟؟
داستانی که از یک طرف این پیامهای خوبو داره ولی از طرف دیگه مذهبی رو تبلیغ میکنه که در اون خداش اونطوریه...
و اهدافش اینقدر مادی هستن؟
و به نظرت چرا تو این قصه.کافراها مسلمونن.و مسلمونا دزدنو ...و غربی بیشتر از همه حالیش میشه و چرا حتی یه عرب هم "افسانه شخصی" خودشو دنبال نمکنه؟؟
چرا عربها سر پول و مال با هم دعوا دارن و عهدهای چندین سالشونو میشکنن و عرب به خاطر اشتباه در یک نشانه میخواد جوونو بکشه .".پس عربا قاتلن و بیگناه رو میکشن"و چرا در اوج داستان کیمیاگر به جوانی که میخواد به موفقیت برسه درمورد مشروب میگه:
"نجس،چیزی نیست که داخل دهان میشود،بلکه چیزی است که از آن خارج میشود"
در حالی که غربی ها حتی به کسی که تو مدرسه آموزش رقصه هم اجازه نمیدن مشروب بخوره،و میگن برای موفقیت باید اینارو فعلا کنار بذاری؟؟؟