شنا

سه شنبه که روز پدر و تعطیل بود با خونواده رفتیم تفریح .داداشی وسطی هم که از بروجن برگشته بود.بابا با موتور اومد ما هم با تاکسی تلفنی.رفتیم راس کنار رودخونه وسایلا رو پهن کردیم.داداشا رفتن شنا .بابا هم رفت کوه دنبال عسل کوهی.من و ماما موندیم.داشتم غصه می خوردم که...خونوادهای که کنار ما بودن رفتن ودنیا خلوت خلوت شد.من هم با لباس پریدم تو آب!!!!!!!اولش می ترسیدم.ماما گفت:با چوب برو.منم یه چوب گرفتم دستم و با تشویق هایه مامانی جلو رفتم.وقتی مطمین شدم اون جا عمق زیادی نداره,با سر پریدم تو آبه!جاتون خالی یک کیفی کردیم که نگو!!خودمو می سپردم دست آب اونم منو با خودش می برد.سبک سبک میشدم!کمی که گذشت .داداشی ها هم اومدن .اولش کلی بهم خندیدن.داداش بزرگه قبلا قول داده بود بهم شنا یاد بده .ولی هرچی التماسش کردم .گف نه اینجا عمقش کمه نمی شه.صب کنیم پسرا که اونجایی که ما بودیم بودن برن ما هم میریم.همون جا نشونت می دم .پسرا که رفتن ما رفتیم اونجااولش یه کم شنایه اونا رو نیگا کردم بعد داش بزرگه گفت بیا تو آب تا یادت بدم داش وسطی مخالف بود.نه نمی خواد فقط نیگا کن.ییه ییه.زوزد نرارم.ولی با اصرار داش بزرگه منم رفتم تو آب به من گفت بیا شونه منو بگیر و سعی کن خودتو رونگه داری و پا بزنی. داشی تو آب راه میرفت و من شونشو گرفتم و شنا کردم آی کیف کردم!بعد از یه مدت یه خونواده اومدن و زدن تو ساز و پیکم.من اومدم بیرون...به داش وسطی گفتم خداییش این همه جارو گشتی خونواده با حالی مثل خودمون دیده بودی؟؟گف نه والا...تعریف نیس عزیز. آجی جونم دیشب اومد خونمون .براش فیلم آتش بس رو گذاشتیم.اینقدر خندیدیم .براش سیدی رقص ترکی گذاشتم و کلی با هم ترکی رقصیدیم. آجی خیلی بلد نیس ترکی برقصه.نشونش می دادیم. !

ولادت حضرت علی (ع)مبارکتون باشه!

پیش کسوت جونم قراره بیاد از وبلاگم دیدن کنه .بچه ها باورتون میشه آدم یه پیش کسوت داشته باشه اونم تا حالا از وبلاگش دیدن نکرده باشه.تازه فقط این نیس که بروبچ هیچ کدوم وبلاگمو ندیدن.اه.دلتون برام گرفت؟؟؟؟حق دارین به خدا...بچه ها راستی برا روز پدر چی کار کردین؟چی خریدین براشون؟تبریک گفتین ؟روشونو بوسیدین یا مثل لی لی جونم از باباتون خجالت می کشین؟بهش می گم دختر جون بیا بریم برا بابا مون یه چی بسونیم(ببخشید؟؟!!بخریم."فارسی رو پاس بداریم")ولی بهم می گه:"نه می دونی سحر جونم من با باباییم این جوری نیستم خودت که میدونی.اصلا تا حالا از کارا نکردم .اصلا روم نمی شه ."بچه ها این فکرا رو بذارین کنار باور کنید فقط تو فکرتون مشکل میاد.وقتی میری جلو و کادوتو میدی نمیدونین چه کیفی میده.وقتی بابایی آدمو می بوسه.از چن مدت قبل همش فک می کردم چی بخرم.به جایی نرسیدم .امروز هم عصری از بس فک کردم دیگه خوابم برده بود.وقتی بیدار شدم.وای خورشید خانوم داش میرف بخوابه ولی من ...زودی لباس پوشیدم خدا خدا کردم این داداش بزرگه بیاد منو برسونه.هنوزم هیچی به ذهنم نرسیده بود .با ماما مشورت کردیم اونم نمیدونس.ای بابا.داداش بزرگه هم اومد ولی طبق معمول مارو دک کرد واز دستم در رفتش.تاکسی تلفنی گرفتم و با داداش آخرییه رفتم.وقتی برگشتیم بابیی داش نماز می خوند گل سرخ رو گذاشتم کنار جانمازش.نمازش که تموم شد بویید و ازمون تشکر کرد.چرا زحمت کشیدین .بعد به نوبت هدیه ها رودادیم.بابا هممون رو بوسید .خیلی خوبه آدم یه بابای مهربون داشته باشه.قربون همه بابا ها ی مهربون.

 بابا جونم روزت مبارک

 

تنهایی

این روزا خیلی حوصله ام سر می ره .تنهایی هم عجب بد دردی بوده ما خبر نداشتیم.تو عمرم اینقدر که این روزا میخوابم نخوابیده بودم.دیروز دیگه گفتم بزنم از خونه بیرون .برم یه کمی پیاده بگردم تنم پوسید از بس تو این خونه موندم.داداش بزرگه داش میرف بیرون گفتم جل بشم بهش .تا سر کوچه با هم رفتیم ولی دکم کرد.منم تنهایی راه افتادم .ول می گشتم یه دفعه دیدم روبرو مرکز خریدم رفتم تو می خواستم برا مامانی کاپوچینو بخرم (خیلی دوس داره!)ولی نداشتن .شکلات های خوشکلی پیدا کردم خارجی بودن .خریدمشون برا آجی گلم.و راه افتادم رفتم خونه آجی .واییییی به دادم برسید پوسیدم تو این خونه

شرط بندی

نظرتون در مورد شرط بندی چیه ؟دوس دارین یا اونو از اصل بد می دونین؟بعضی وقتا به خاطر چشم و هم چشمی یا رو در وایسی آدم مجبور میشه.مثلا همین داداشی وسطی من.داداشی جونم آخه اینم کاره که تو میکنی 15 تا پفک چی توز !!!همه رو با هم بخوری بدون یه ذره آب یا هر مایعات دیگه ای؟؟!!!!دیوونه ای.ولی داداشیم این کارو کرد هیچیش هم نشد.البته یه کمی شکمش جلو اومد و شامم نخورد.دوستاش گفته بودن اگه این کارو کنی 25000 تومان با خرج بیمارستان رو بهت میدیم .ولی اون فقط پول پفکا رو گرفته بود. نظرتون در موردش چیه؟شوهر خالم بروجن سر یه دو راهی یه دکه داره که پاتوق بچه های فامیل بود .این شرط بندی رو هم همون جا انجام دادن.یه شبش منو پسر خاله کوچیکه بهنام با داداش کوچیکه رفتیم دکه .پسر داییم با نامزد دختر داییم هم اونجا بودن.و همون داداش وسطی هم بود.حرف سر همین شرط بندیه شد نامزد دختر داییم گفت ای بابا این که چیزی نیست.منم میتونم .من و داشیم باهاش شرط بستیم .من گفتم جمع نفری یه ساندیس.داداشی هم 1000 تومان با پول پفک ها.اولی و دومی رو خورد سومی وچهارمی دیگه تو پنجمی یواش یواش می خورد.بقیشو داد به ما و به داداشیم گفت ای بابا تو این شکمت چه جور چیزیه؟چطوری خوردی من که دیگه داشتم از فک می افتادم.به هر کدوممون هم یه ساندیس داد نوش جان 1000 هم بهش بخشیدیم.

عروسی تو چمن ها!

عروسی تو چمن ها!.باورتون نمی شه چقدر حال می ده.صدای ساز و ناقاره ترکی تمام دشت رو پر کرده. با لباس ترکی داری می رقصی و یه نسیم ملایم صورتت رو نوازش می کنه.هوای تمیزی که تنفس می کنی روحتو شاد میکنه.ما هم در حال لذت بردن از عروسی بودیم که دیدیم دو تا خانم با یه بچه دارن میان .دیدن خانم تعجب نداره .ولی اگه اون خارجی باشه چی؟اونم درس وسط عروسی ترکا!!!بچه کوچیکا دور اونا رو گرفتن .تا سه چار ساعت دور اونا رو خالی نمیکردن.تا اینکه برا بچه ها دیگه عادی شدن.دوست من مریم جون گفت می خوام برم با هاشون دست بدم و هلو بگم!ما گفتیم برو .عمرا اگه بری!ولی اون رفت جلو و به اونا دست داد و سلام کرد .بعد برگشت .کلی بهش خندیدیم.اونا نشسته بودن ودیگه کسی دور و برشون نبود .منو مریم تصمیم گرفتیم بریم یه کمی سر به سر خارجی ها بذاریم.ما از اونا کلی سوال پرسیدیم و ته توشون رو در اووردیم. اونا آلمانی بودن یکی از اونا یه کمی ایرانی بلد بود.واسمش ماری بود همین مریم خودمون .با مریم دس دادن و خوشحال شدن که هم اسم هستن.اون یکی اسمش اناچی یا یه چیزی تو همین مایه ها بود اناچی شوهرش بروجنی بود .ماری معلم تاریخ بود .50 سالش بود .ولی بچه ها !اون خیلی جوون میزد.مثلا 35  .راستی اصلا خوشکل نبودن .اصلا به نظر من ایرانی ها و کلا آدم های مو سیاه و چش تیره با پوست سفید خیلی خوشکل تر از این چش سبزا و چش آبی های خارجی هستن.اون گفت آلمان هم کلی ترک داره.ماری مسیحی و پروتستان بود.اون می گفت همه ما مثل همیم مسلمان یا مسیحی همه آدم هستن.ما ازشون خواستیم برامون آواز آلمانی بخونن و اون ودوستش دو سه تا ترانه آلمانی برای ما خوندن .ما هم با تمام بر وبچ که اونجا بودن برای اونا دو سه تا ترانه خوندیم.چشام ورو هم میذارمو تو رو به یادم میارمو...تازه تنبک زدیم و پسر داییم براشون بندری رقصید.اونا هم برای ما آلمانی رقصیدن .همه ی جمع از خنده روده بر شده بودن.دو تا خانم یکی 50 ساله ودیگری 65 ساله وسط جمعیت داشتن آلمانی می رقصیدنالبته رقصشون درس مثل همین رقص خارجی دو نفری هست که همتون احتمالا بلدین.روبرو هم می ایستیم و دستای روبرو رو میگیریم .اونیکی دست هم به کمر اون طرف ومی رقصیم .من ومریم هم براشون عین خودشون رقصیدیم.فک نمی کردن بلد باشیم .یکی از زنا گیر داده بود وبه ما می گفت بپرسید شوهر ایرانی نمی خوان .گفتن نه نمی خواییم. چون ایرانی ها تریاک میکشن!!!ما گفتیم همه که نمی کشن ولی اونا گفتن ما که تشخیص نمی دیم کی میکشه.همش تقصیر یه مردی بود که وسط جمعیت علنا نشسته بود سیخ وسنگ می کرد.آبرو مون رو برد.یه زنی بهشون قارا (همون قره قوروت ترکی)تعارف کرد.ولی اونا نخوردن .البته میدونین که قارا چقدر طرف دار داره.همه بچه ها پریدن وسط من من .به منم بدین.همه ی قارا تقسیم شد .به من هم دادن خیلی ترش و خوشمزه بود.نصفشو به خارجیه تعارف کردم گفتم خوشمزس نترسین.اون گرفت وخورد .گفت به به آره خوشمزه هس!!!!ماری به پاکستان ترکیه ایتالیا اسپانیا لبنان وسوریه رفته بود و بار دومش بود به ایران میومد اون ایران رو خیلی دوس داشت . مریم گفت پولتون رو میشه نشون ما بدین؟اون چن تا سکه یورو به ما نشان داد.بچه ها دوس داشتن سکه ها رو داشته باشن .ولی خارجیه پولشو لازم داشت .و پولا رو پس دادیم.ماری بچه نداشت ولی اناچی دو تا بچه داشت پیتر و مارن.پسر داییم بهش گفت :به ایشان بگویید بیایند این مریم را برای پسرشان بگیرند .همه به لفظ قلم حرف زدن ش وهمچنین پیشنهادش خندیدن .مریم گفت:راسم میگن منو با خودتون ببرین آلمان.ماری از طرف اناچی گفت که پیتر 40 سالشه.مریم گفت حیف شد آخی .عروس خیلی خوشکل بود.عروس دوماد رقصیدن و من با خالم برگشتم.

سیاسرد

بروجن که بودم یه شب با بر بچ رفتیم سیا سرد.مرغهای بدبخت رو نامزد دختر داییم سیخ کرد و خوردیمشون.بعدش راه افتادیم تو درختا گشتن .کنار حوض بزرگ آب نشستیم و تعریف کردیم.داداشی و یکی از بچه ها (ملقب به خروس) دور تر بودن ما اونا رو اذیت می کردیم و بهشون می گفتیم ها دارین لابد اون دخترا رو دید می زنین!نچ نچ چه کار زشتی !وای وای ...اینقدر حرف پروندیم که مجبور شدن بیان پیش ما.نامزد دختر داییم و داداشی شرط بندی کردن سر این که کدوم می تونن با صدای بلند آواز بخونن اونم وسط همه ی آدم هایی که اون اطراف در حال استراحت بودن.دو تاشون هم کلی سعی کردن ولی تا یه کمی صداشون شروع به بلند شدن می کرد قطع می کردن ما هم با صدای بلند به دو تاشون خندیدیم.بعدش راه افتادیم بریم کوهی که همون نزدیکی بود .البته اون کوهه خیلی شیب بدی داشت فقط منو داداشی و خروس و دختر دایی با نامزدش و پسر داییم بالا رفتیم و بقیه پایین موندن. از اون بالا سیا سرد خیلی خوشکل بود.لامپا همه جا رو روشن کرده بودن و اون حوضه با فواره ها هم معلوم بودن.بعد اونجا شروع کردیم با صدای بلندی ترانه خوندن و دست زدن.سلطان قلبم تو هستی ...و بعدش داداشی با صدای قشنگش شروع کرد به خوندن چن تا شعر ترکی و هممون تو حس رفتیم .راستی تا حالا وقت نشده بود بگم که ترکم.یه شعر ترکی هم من گفته بودم داد اشی خوندش و همه کیف کردن و باورشون نمی شد من گفتمش.بعدش برگشتیم.دختر دایی جونم شصتاد بار میخواس بخورنه زمین و من می گرفتمش.وقتی رفتیم پیش زن دایی. به ما گفت پس این سر وصدا شما بودین؟صداتون تو کل سیا سرد پیچیده بود .چیکار کنیم ما اینیم دیگه.

تفریح

از بس اتفاقهای خوب بعد از امتحانها برام افتاده خودم هم باورم نمیشه .فکر می کنم نکنه اینها همش سکوت قبل از طوفان باشه نکنه  یه دفعه کلی بلا به سرم نازل بشه؟امیدوارم که اینجوری نشه و کماکان این روز های شاد و زیبا ادامه داشته باشن.دو هفته کامل رفتیم بروجن .بچه ها جاتون خیلی خالی بود خیلی خوش گذشت.جشن نامزدی دختر داییم بود .با یه عروسی که تو یه جایی به نام گرم اباد بود .تو چمن ها .وای خیلی حال داد.روز دوم با خانواده پسر خاله ام رفتیم امامزاده همزه علی که در نزدیکی بلداجی قرار داشت .بلداجی شما رو احتمالا یاد گز معروفش می ندازه "گز بلداجی"که فکر نمی کنم  لنگه داشته باشه. آخر گزه.امامزاده درست بالای یه تپه بزرگ قرار داره که تا اونجا پله کشیدن .ولی اگه بخوای از اون پله ها بری بالا احتمالا وقتی رسیدی بالا قش میکنی از خستگی.عوضش از اونور جاده داره .ما هم با ماشین از جاده رفتیم ومن اونجا به جای همه دوستای عزیزم و آبجی گلم زیارت کردم .نیم ساعتی موندیم و بعد به باغی به نام باغ خان رفتیم .کناره های راهمون خیلی قشنگ بودن .پر از درخت های زرد آلو و هلو...وخیار سبز و...زرد آلوها رسیده بودن و روی درختها مثل طلا برق میزدن.مردم اونها رو جمع میکردن از یه دریاچه هم گذشتیم که اسمش چغا خور بود .بابا قول بهمون داد برگشتن بریم کنارش.ما داخل باغ خان نرفتیم بلکه رفتیم  یه جایی مثل جنگل  نرسیده به باغ خان و همسایه باغ بود. یه رودخونه از وسط اون عبور میکرد که از یه قنات سرچشمه میگرفت .با بچه ها رفتیم تو اون رودخونه و سر همون قنات .وای باورتون نمی شه اینقدر آبش سرد بود که بیشتر از چند ثانیه نمی تونستیم تو آب بمونیم .پاهامون تا ته استخون ها یخ میزد .نازی دختر پسر خالم که ۵ سالشه یه استثنایی کامل بود .مدتها تو آب می موند بدون اینکه چیزی حس کنه.ما تو آب دو سه متر می دویدیم وبعدش می رفتیم رو یه سنگی میایستادیم وباز هم کلی جیغ میزدیم. ولی خانوم چندین دقیقه تو آبه پیاده روی می فرمودند. یه کهره آورده بودیم که آقایون سر بریدن سیخ کردن وما خوردیم.نیما کوچولو داداش نازی همش دوغ می خورد تمام تنش پر از دوغ شده بود.عینک داداشیم گم شد . موقع برگشتن ماشینمون از یه سر بالایی داشت عقب عقب پایین میومد و ما پیاده میرفتیم که نازی دوید جلو ماشین.ما جیغ میزدیم ونازی هم که گیج شده بود همونجا ایستاده بود.تا بلاخره ماشینمون ترمز گرفت وبا صدای وحشتناکی ایستاد.همه ترسیده بودن.آب طلا بهش دادادیم.بعد رفتیم سد.میگفتن قبلا مرداب طبیعی بوده زمان شاه کمی دس کاریش کردن وشده سد .خیلی بزرگ وقشنگ بود.پسر ها لباساشون رو کندن وپریدن تو آب.داداش کوچیکه هم رفت تو آب ولی همون کنار واساده بئد ولی میترسید من کفشم رو در اوردم ورفتم تو آب و اونو گرفتم انداختمش تو آب بعد زیر آب نگهش داشتم.جیغ میزد و همه می خندیدن .کمی که اذیتش کردم اومدم بیرون .یه دختره کنار ساحل بود که فیسی میومد بیچاره همین طور که راه میرفت زمین خورد.و کلی خیط شد.دل همه خنک شد.باز برگشتیم امامزاده.از بازارش برای آبجی جونم یه تابلو آرش کمانگیر گرفتم..تو راه برگشتن از بلداجی سوغاتی گز خریدیم.روز بسیار خوبی بود.