امسال کسی برای تحویل سال شوق و ذوقی نداشت.چون ممد کوچولو(دآش آخری) و تنبل خان(دآش یکی مونده به آخری)رفته بودن خونه آبجی گله!و آق دآش هم همراه عمه اینا رفته بودن امامزاده شهید(ع) ،فقط داداش دوّمیه(که خواب تشریف داشتن)با من،مامان و بابا خونه بودیم.دلمون گرفته بود .اعصاب هیچی رو نداشتیم.من که می خواستم تا خود صب بخوابم.بازم ای ول به ماما.گف:پاشین یکی تون برین هف سین بخرین .پریدم از سر پل همه رو خریدم.بابا رو هم فرستاده بود آجیل و میوه خریده بود.سفره رو که انداختیم،حال و هوای عید خود به خود اومد.کلی تعریف کردیم گل گفتیم و گلشنیدیم .برای دوستام قبل از تحویل سال زنگ زدم.چن تاشون خونه نبودن ولی بقیه بودن .کدورتا رو از دل هم پاک کردیم.

بعد با ترس لرز رفتم حموم!چرا با ترس لرز؟؟ آخه حموم تو حیاطه!!!ماما دو بار بهم سر زد که جنّ زده نشم!!!.پنج دقیقه مونده به تحویل سال از حمام پریدم بیرون .سرم رو خشک نکردم.آخه سال داش تموم میشد.

لحظه تحویل سال خُب در تنهایی ولی در عین حال جالب گذشت.مثل همه همدیگه رو بوسیدیم .بعدش جالب بود.داشتم قرآن می خوندم وحسابی تو حس بودم که یه دفعه ماما داد زد: وااااای مار!!!!منو میگی سه متر پریدم هوا.شایدم کلٌم خورد به سقف!!!! بابا با چشمای از حدقه در اومده همه جا رو نگاه میکرد که مار مزاحم رو بگیره و حسابشو برسه که دیدیم ماما زد زیر خنده!!؟؟؟؟-:می خواستم سکسکه ت برطرف بشه!!!در اینجا بازم صدای بلند سکسکه اونم از جانب من شنیده شد!!!اول نزدیک بود سکته کنم .ولی بعد کلی خندیدیم.