خواستگاری
خب بگم براتون که از داداشی اصرار از ما قبول نکردن.
آبجی جونم خواهش میکنم.![]()
نچ!نچ!نمیرم بگم مگه زوره! !
داداشی هم رفته دس به دامن زن دایی و خواهرای دوستاش شده تا براش پیغوماشو ببرن ..
راستی یه چیزه جالب!اسم معشوق خوانوم سحره!!!بعد از کلی پیغوم پسغوم سحر خوانوم فرمودن که من از این دخترا نیستم که بدون اطلاع بابام اینا باکسی حتی شما رابطه برقرار کنم اگه واقعا منو دوس داری باید ثابت کنی.داداشی هم از خدا خواسته اومده با ماما اینا صحبت کرده.بابام گفتن پسر جون تو خیلی کوچیکی.از خر شیطون بیا پایین .برو سربازی بعد که اومدی و یه کاری گیرت اومد ما نامردبم اگه برات یه بهترشو نگیریم .یا هم همین دخترو باشه؟.نه زن میخوام, زود میخوام؟!! .![]()
خب. باشه. ولی اگه فردا یه دختر خوشکلتر دیدی نظرت عوض نمیشه؟
نه من مطمئن هستم
.
البته به این راحتی ها هم نبود ولی بلاخره رضایت خانواده حاصل شد.و وقتی من تو گرمستون بودم یه روز زنگ زدم خونه .گفتن براش رفتیم خواستگاری! منو میگی از تعجب تامدت هاگیج بودم.
خانواده عروس خانوم یه هفته مهلت خواستن جواب بدن.من که فکر می کردم همون اولین ثانیه جواب رد بدن حالا خوبه یه هفته مهلت خواستن.توآپهای بعدیم حتما جوابشون رو میگم خدمتتون.
.این کیبورد لعنتیم خراب شده. space ودکمه س,گ,ک خراب شدن