استاد ما

  • .باور کن از همين دانشگاه فارغ التحصيل شده.استادهارو تک تک مي شناسه . دنبال تک تک شون براي نمره دويده.هميشه جاش تو خوابگاه بچه درس خونا  بوده که براش يه سوالو  توضيح بدن.معاون دانشگاه دایییش بوده.معلومه براش نمره مي گرفته.حالا اما .خودش استاده ماست .کاری به تماتم پارتي بازی هايي که براي سر کار اووردنش شده ندارم .کار به اين دارم که براي ما قف ميياد .لفظ قلم حرف ميزنه و طعنه مي زنه که شما پيام نوری هستين.صبح زود کلاس تشکيل نمی ده .می گه مگه من افغاني ام.يعني ما تو گرمستون با اين محيط لعنتيش بايد ساعت 6 تا 8 بريم کلاس که از شهر کلي فاصله داره چون آقا مي خواد ظهرا بخوابه.
  •  
  • ۴ تا رییس اونور نشستن منو لی لی هم اینور . ما  سوال برسیدیم به این امید که جواب درست بگیریم اما ..خودتون قضاوت کنید ما پرسیدیم چرا واحد سخت افزاری نداریم اوون گفت:به من مربوط نیست به تهران بستگی داره اوونا باید تصمیم بگیرن چرا ما بایید این همه درس بی ربط بخونیم اوون گفت:به من مربوط نیست به تهران بستگی داره اوونا باید تصمیم بگیرن. چرا اساتید به دانشجوها بی احترمی می کنند؟گفت: به من ربطی نداره به مرکزتون ربط داره  .چرا ما هیچ درسی در مورد اینترنت مثل frpnt pageنداریم ولی از ما پروژه سایت سازی بزرگ میخوان گفت: به من ربطی نداره به مرکزتون ربط داره.می خواستم بگم چی به تو ربط داره؟اوون رییس کل پیام نور منطقه بود.لابد کلی هم ماموریت گرفته بابت سر زدن به یه مرکز . رییس برامون چایی ریخت ژست مهربونا.ما بدون خوردن چایی رفتیم.عصبا نی بودیم. این هم مملکت ما!

بازار مرکزی

جوجوگفت بريم بازلر مركزی رو كشف كنيم.راه افتاديم .لی لی هم شلوار ميخواست.به من گفت به نظرت شلوار دارن؟گفتم .حتما.لی لی گفت بايد خيلی قشنگ باشه رسيديم .و دقيقا با چيزي مواجه شديم كه حتی حدس هم نمی زديم.بازار مركزي كه می گفتن مثل اكثر بازارهای مركزی يك پاساژ بود.اما با يك فرق بزرگ پاساژ ميوه فروشها!سر خورده برگشتيم .البته كلی هم به پاساژ والبته خودمان كه خيلی خوش باور بوديم(كه فكر ميكرديم گرمستون بازاره باكلاس داره) خنديدم.بعد گفتيم نوبت رسيده به كشف يك رستوران قشنگ.خوب يه تبليغ  بزرگ رو فلكه مركزی كافي بود تا به اونجا زنگ بزنيم.ناقلا دوست داشت كباب تركی بخوره .ولی گفتن يه هفته ديگه باز ميشه.حالا كشف هتل تازه تاسيس شهر...رفتيم جلوش.اما اونم بسته بود .مسخره ها .به يك رستوران كوچيك قانع شديم .خداييش پيتزا هاش .خوب بود.برگشتن كلی خنديديم.شام نخورديم.وخوابيديم.من خوابم نبرد بلند شدم گفتم حداقل كمي درس بخونم.نيم ساعت بعد لی لی اومد بعدشم جوجو گفتن از گرسنگی از خواب پريديم.منم گرسنم .بود ساعت 3.5شب برنج وخوروشت سبزی كلی حال داد.

جشن

بعد از كلاس طبق قرار قبلي رفتيم به جشن.فقط منو لي لي بوديم.جوجو و ناقلا وكوچولو قرار شد بعدا بيان.به مناسبت ميلاد حضرت محمد گروه جغرافي اين جشن رو گرفته بودن.كمي خنده دار بود بيشتر الكی.من ولی لی نشستيم رو تاقچه ها آخه همه صندلی ها پر بودن.بچه ها هم اومدن.جشن خلاصه شد تو چند تا جك تكراری.كه مجری گفت .چند تا نمايش بی خود.بچه ها رفتن .و فقط من وكوچولو مونديم .كاچي بهتر از هيچييه. يه مسابقه كه خيلي مسخره بود براي آقايون خوندن آواز.اونم شعر (توانا بود هر ...)و برای خانوما آشپزی اونم املت ...پذيرایی شربت دادن .ما سهممون رو خورديم آخر جشن  من و كوچولو رفتيم شربت دزديديم وبازهم خورديم.تمام راه رو تا خوابگاه پياده اومديم تازه.هندونه هم خريديم. و گداشتیمش تو پلاستیک و من ولی لی دو تایی می اووردیمش که جو جو عصبانی شد و اوون رو از ما گرفت و مثل آدم های قوی بغلش کرد و تنهایی اووردش.

آدمهای بد

با بچه ها اومدیم به گرمستون.از اولش بد شانسی شروع شد.اول اینکه اخر اتوبوس جا گیرمون اومد . بعد هم که کلی از آدم بدها اطرافمون بودن.آخریش هم این بود که ۲۰۰۰ تومان اضافی کرایه گرفتن.من با یکی از اون آدم بدها دعوام شد.صندلیش پشت صندلی من بود.از اونجا تکیه داده بود به بالای صندلی من وهمش حرف میزد از ترانه گرفته تا متلک پرونی و...من برگشتم بهش گفتم مرتیکه بی شعور خجالت نمی کشی؟ اما اون هنوز همون طوری تکیه داده بود به بالای صندلی من و زل زده بود به من ولی لی.گفتم: چرا زل زدی به ما ؟گفت از بلند گو تون دارم گوش میکنم.گفتم برو از بلند گو خودتون گوش بده .گمشو عقب و اون رفت عقب ما جامون رو با دو نفر دیگه عوض کردیم...کوچولو میگفت کار بدی کردی باهاش دعوا کردی آبروت رفت.نظر شما چیه؟ کار بدی کردم؟

قضیه آدرسه وبلاگم

حدس می زنین این (jigoli)چیه که آدرس وبلاگم شده؟قضیش مفصلّه.بر می گرده به قرارهای خوابگاهیه منو بر و بچ .یه روز می خواستیم یه قرار بذاریم که سالها بعد تو یه روزه مشخص جمع شیم یه جا تا اینکه از حال و روز هم با خبر بشیم.کی چیکار میکنه؟با کی ازدواج کردیم؟بچه داریم نداریم؟اصلا خوشبختیم یا ... .سر سال و اینکه تابستون باشه همه موافق بودن .نی نی(همون دوست عاشقم) گیر داد که باید روز فلان از ماه تیر باشه .از اون اصرار از ما انکار آخه تیر گرمه.کاشف به عمل اومد که اون روز روز تولده نی نازه(عشقه نی نی).بلاخره با پا در میونی من بچه ها قبول کردن.وقتی نی ناز با موافقت روبرو شد در حالی که دست زد سرش با اون موهای بلندشو تکون داد و باصدای بلند جیقی گفت (jigoli).خوابگاه منفجر شد.ما رو میگی پهن شده بودیم کف اتاق و داشتیم از خنده می پوکیدیم .خودشم می خندید بلندتر از همه.خلاصه بچه ها این کلمه با این ادا رو دست گرفته بودن٬تا مدتها اجرا می کردن.منم به مناسبته این پیشامد آدرسمو(jigoli)گذاشتم...

ترس

تا حالا شده آنقدر بترسی که آخرتت صاف بیاد جلو چشات؟اون قدر بترسی که فکر کنی آخرالزمانه؟چند شب پیش بعد از یه روز آفتابی٬یه تگرگ وحشتناک اومد. دونه هاش هر کودوم یکی دو سانت قطر داشتن.من ترسیده بودم .مامان برق هارو خاموش کرد٬میگفت اینطوری رعد و برق ما رو نمی زنه.ترسناکتر شد.من شروع کردم به توبه کردن.حتی نماز آیات هم خوندم.وقتی صدای رعد می یومد تمام تنم می لرزید.بووووووووووووم.گوروممممممممم.کز کردم یه گوشه و از زندگیم پشیمون شدم.ظرف چند دقیقه تمام کف حیات پر شد از چند سانت تگرگ.سفید سفید٬وبعد تموم شد انگار اصلا نبوده.ولی کلّی اثرشو تو قلب من جا گذاشت .شما چی آیا شما یه همچین خاطرهای داشتین.بعد از اون عوض شدین؟برام بنویسین خوشحال میشم.

عشق دوستم

یه دوستی دارم آخر مرامه.عاشقه.طرفشم عاشقتر از دوستمه.هر کسی آرزوی چنین عشقی رو داره.اما بابای دوستم مثل اینکه مخالفه.یه بار هم غیر مستقیم خواستگاری شده.اما باباش گفته حرفشم نزن.(به قول معروف دمشو بزن حرفشو نزن)البته باباش پسره رو قبول داره.فقط نمی خواد دخترشو بده.شایدم بده!شما چی فکر می کنین؟اگه نداد چی؟به نظرتون چه می شه کرد؟دوستم ومن منتظر نظرات شماییم.

تا عشق تو پاک وبی زوال است

دل کندن من ز تو محال است

دانشگاه ما

درمورد دانشگاهمون.(که پیام نوره) هر چی بگم کم گفتم.از اون اساتید برجسته گرفته تا اون کادر اداری بامزه. همشون چش نخورن. بعضی وقتها دوست دارم همشونو خفه کنم.مخصوصا اون استاد فیزیک که فکر می کنه از دماغ فیل افتاده. بی برنامه گی جزء لا ینکف دانشگاه ماست.مثلا ما یکی دو هفته قبل از عید تازه انتخاب واحد کردیم.در حالی که هنوز نمره کلی از واحدامون نیومده بود.پارتی بازی واسه نمره گرفتن عادیه.  میدونین  اساتید محترم ما از دست چه جور دانشجوهایی آسی هستن و از اونها لجشون می گیره؟... از دست اونهایی که میرن کلاس !چونکه باعث میشن کلاسها برگزار بشن و آقایون اساتید به زحمت بیافتن.    بعضی از اساتید حتی سر دانشجوهای بدبخت مخصوصا آقایون(پسرها)داد می زنن.وشخصیت اونها رو لگد مال میکنند .باقی گله گی ها بمونه برای بعد... 

 فعلا با این حال کنین تا بعد...

 آنگاه که بال زندگی  می شکند                           درچشم  پرنده آسمان هم قفس است                                                             

امام زاده

دیروز رفتیم یه امام زاده .البته من خیلی دوست نداشتم برم کار داشتم.ولی با اسرار رفتم.شب خیلی هوا سرد بود.خوابیدیم خونه خلیفه امامزاده.شب کلی بارون اومده بود.راه  امام زاده  خاکیه.تا نصف راه با ماشین رفتیم.بقیشو پیاده.وای البته پیاده که چه عرض کنم.من با دمپایی بودم و هی گیر می کردم تو شل ها.یه جا پام تا نصف گیر کرد.به بدبختی کشیدمش بیرون.کلی راه رفته بودیم تازه قهمیدیم داداشیمون جا مونده.(اخه طفلی پاش شکسته.از گچ در اووردیم ولی هنوز می شله.۱۰سالشه ولی ریزه میزه س)کلی بهش خندیدیم .سر اخر بابا رفت کولش کرد اووردش .وقتی رسیدیم هممون سر تا پا گلی بودیم.حال داد زیارت.برگشتن وقتی می خواستیم سوار ماشین شیم.کفشامونوگذاشتیم تو پلاستیک.

 

آبجی من

 من يه خواهر دارم که به اندازه تمام دنیا  دوستش دارم.خواهرم یه سال از من کوچیکتره.ما بیشتر مثل دو تا دوستیم تا دوتا خواهر .تمام حرفهام و راز های زندگیم(حتی اونهای که میترسم با صدای بلند بگم)رو به اون گفتم واونم همین طور.خواهرم سال پیش ازدواج کرد. من خیلی تنها شدم.دوستام هستن ولی آبجی کوچیکه یه چیز  دیگه اس. 
 

    دوستت دارم  آبجی کوچیکه                                                                                        

 

من و لی لی و با قی بروبچ میخوایم هفته دیگه بریم گرم گرمستون.باید درس بخونیم چون مهندس کامپیوترمی شیم.(به قول لی لی سر خرو) .فقط زجره به خدا.خداییش از این رایانه چیزی ام حالیمون نشده تا حالا .

 

سعی کن کسی رو دوست داشته باش که... 

قلبش اونقدر بزرگ باشه که 

 واسه جا کردن خودت تو قلبش 

مجبور نباشی خودتو کوچیک کنی