خونه دایی خیلی خوش میگذره 3روز اونجا بودم.آیناز (دختر داییم )تازه 11سالشه.ولی با هم می رفتیم بیرون .تو یه پاساژ تو پارامونت یه پله برقی بود که آیناز 4 بار با اون بالا رفت.کلی بهش خندیدم. صندل می خواستیم بخریم ولی اینقدر همشون زشت بودن.همه پولک پولکی و زنگولکی!.ولی برای آیناز یه عروسک خریدم.وقتی می رفتیم پارمونت من تو راه یه کافی نت دیدم.فرداش با آیناز رفتیم اونجا من وبلاگم رو نگاه کردم و آیناز کلی حوصله اش سر رفت.آرمین پسر داییمه 1 سالشه هر صبح میومد بالای رختخواب من وآیناز و اینقدر قان و قون میکرد تا ما بیدار بشیم. وقتی می خواستیم vcd نگاه کنیم.میومد ودکمه ها رو میزد و نمی ذاشت نگاه کنیم. اصلا بغل من نمی اومد ولی وقتی مانتو شلوار تنم بود می دویید تو بغلم تا ببرمش بیرون.یه روز دایی رو کتک  زد و دایی هم نامردی نکرد و خودش رو به مردن زد. آرمین کوچولو  کلی گریه کرد و دایی رو بغل کرد .ما از خنده روده بر شده بودیم.فرداش داداشیم هم اومد و می خواستیم با هم بریم خونه عمو .موقع خداحافظی آیناز خیلی ناراحت بود وزانوی غم بغل گرفته بود حتی نذاشت ببوسمش. چند روزی هم خونه دو تا عموهام بودیم و برگشتیم.خیلی خوشحالم که الان تو خونه هستم .مامان میگه خیلی کم موندید.ولی کافی بود.زیاد هم بود.