با خانواده لی لی و جوجو اینا رفتیم تفریح کنار رودخونه وبعد از کمی تعریف کردن و فال پاسور گرفتن منو جوجو و لی لی تصمیم گرفتیم بریم اونور رودخونه و از اونجا بریم کوه.از اب رد می شدیم که دیدیم داداشی جوجو با یه خرچنگ گنده داره میاد طرف ما.لی لی کلی جیغ زد و بعد داداشیش دنبالش کرد .جوجو با سرعت تو رودخونه با من می دویید و از من هم حتی جلو زد .من اصلا نمی ترسیدم .داداشیش خیلی تند می اومد .به جوجو که رسید جوجو میخ کوب شد و داداشیش شروع کرد به ترسوندنش و اون هم هی جیغ می زد. به جوجو گفت "منو دوس داری؟"."آره"."خرچنگو هم دوس داری ".جوجو از ترس گفت:"آره." بعد بازم یه کم دیگه ترسوند و از ما جدا شد وبرگشت .ما از دامنه کوهی که اونوره رودخونه بود بالا رفتیم که لی لی نمی تونست بیاد و از ما جدا شدو وایساد همون جا .من وجوجو رفتیم تا بالاها و برگشیم.موقع برگشتن رو یه صخره داخل اب نشستیم وتعریف کردیم.باز هم داداشیش با یه خرچنگ دیگه اومد و جوجو رو ترسوند.چشای خرچنگه هی از جاش در میومد.ولی خوشکل بود.بعد داداشیش که رفت .ما هم از رودخونه گذشتیم من جلو و اونها پشت سرم .یه جا از یه جایی رفتم که اونها نمی تونستن .پس از یه راه آسانتر و دورتر رفتن.من به اونور رسیدم وداشتم .پام رو میشستم که دیدم لی لی پاش گیر کرد به سنگی ومحکم خورد زمین.کل پشتش آب و گلی شده بود.کلی بهش خندیدیم .خودش هم می خندید.آقایون مرغ سیخ زدن ومامانی جوجو هم سالاد اولویه درس کرده بود خوردیم.شب زیبای مهتابی ای بود.وکلی از صدای شرشر اب لذت بردیم وساعت 11 برگشتیم.