دختر خواهرم "ستاره" سه سالشه.سه ساله ی خواهرم با شنیدن تصادف داییش (با این که درک درستی از تصادف نداره)خیلی ناراحت شده بود. خواهرم میگه همش برای همه در مورد تصادف تنبل خان تعریف میکرده و میگفته داییم تصادف کرده.دستش و پاش شکستن و ..

خواهرم با شوهرش و ستاره از شهرستان برای ملاقاته تنبل خان اومدن.ستاره خیلی شاد بود که دایی رو میبینه ولی نگهبان دم در اجازه ورود نداده بود.تنبل خان هم که عشقه یکی یه دونه ی آبجیه به خودش زحمت داده بود و تا دم در بیمارستان اومده بود وتو اتاق نگهبانی دایی و ستاره به هم رسیدن.ستاره خیلی جا خورد و گریه اش گرفت ولی بعدش گل هایی رو که از باغچه بیمارستان چیده بود رو تقدیم دایی کرد.و بعد در میان تعجب همگان همه ی زخم های دایی رو یکی یکی بوسید.

بعد با لحن آمرانه ای رو به دایی کرد و گفت: "دایی حونم از این به بعد آهسته راه برو وتند ندو تا دیگه زمین نخوری ونیارنت بیمارستان"!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته تنبل خان با موتورش تصادف کرده و خودش هم هیچی از تصادف یادش نمیاد.دیروز از بیمارستان مرخصش کردیم.حالش خوبه.

 

میدونین با دیدن دلسوزی ها و نوازش های سه ساله خواهرم یاد چی افتادم: " سه ساله کربلا و سر باباش که توی تشت مقابلش بود"

من فکر میکنم اون اصلا نمیدونست این سر دیگه جون نداره ..شایدم وقتی فهمید که "این سر دیگه جون نداره ،" جون داد!کسی چه میدونه؟