ماجراهای شیطونکا
دو تا بچه همسایه داریم: پسر: پدی 4 ساله،دختر: پری 5ساله.(دو تا شیطونک کله خور)
حالا چن تا از ماجراهاشون:
1.باباشون سگشون(رکسی)رو اورده بود بگردونه .جلو در خونه ما زنجیر سگ نسبتا وحشی شون رو بست به ستون برق و خودش برای کاری رفت تو خونه. یه دفعه پدی به سرعت پرید و گردن سگو در آغوش گرفت و در حالی که نازش میکرد با حالتی جدی گفت:"نگران نباش رکسی، خودم از دست بابا نجاتت میدم!!!!!!!!"![]()
2.یه بار به علتی مامانشون پری رو سیلی میزنه،پری یه کم بر ُبر مادرشو نیگا میکنه و بعد میگه :"مادر، این کار اصلا در شان تو نبود!!!!
".من که هیچی مادره هم کُپ کرده بود!!
.
3.داشتیم افطار میکردیم.من دعوت بودم.پدی خیلی اذیت میکرد.اینقدر سر و صدا کرد که مامانش سرش داد زد و گفت برو تو اتاقت ....در این لحظه پری به سمت مادرش اومد وگفت:"مادر من خیلی تو رو دوس دارم" مادرش :"منم همین طور عزیزم".پری:"پس دیگه داد نزن گلوت اذیت میشه، از این به بعد من به جات داد میزنم
"!!!!!!!!!.ما رو میگی؟؟؟!!!غش کردیم.
4.پری لباس مجلسی پوشیده بود و ما بهش می گفتیم خیلی خوشکل شدی.یه دفعه پدی پرید وسط و با بغض گفت: "خاله منم خیلی خوشکلم
.ولی از این لباسا برام نمیخرن"
.
و....
اگه خوشتون اومد بگید تا بعدا دوباره براتون از شیطونکا بگم.(مصداق کامل دموکراسی و احترام به نظر خواننده،ما اینیم دیگه![]()
)